happybirthday happybirthday

happybirthday

عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه


عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه

 



عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه
عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

حقايقي جالب در مورد گيتار !


حقايقي جالب در مورد گيتار !

http://p30upload.com/download.php?imgf=1307878707_L128670594112.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307878707_L128670594112.jpg)

گيتار يك آلت موسيقي سيم دار است. در گذشته گيتارها توسط شش سيم طولي قابل انعطاف كه تحت فشار نگه داشته مي شد، سيم كشي مي شد. امروز اين آلت موسيقي نه تنها با چهار، هفت، هشت، ده، يازده، دوازده، سيزده و هجده رشته درست مي شود بلكه آلت اصلي موسيقي در سبك هاي مختلفي مثل فلامنكو، جاز و پاپ مي باشد.

گيتار يك ساز سيم دار است كه جزء مهمي در برخي سبك هاي موسيقي مي باشد. اين ساز كلاسيك و تك نوازي قديمي ريشه هاي بسيار قديمي دارد كه به 4000 سال پيش مي رسد! يك تعريف جالب از گيتار، يك ساز گردني فرت دار كه مجهز به يك تخته صدا صاف چوبي و چند دنده مي باشد و كناره هاي پشت آن هم خميده است. گيتارهاي مدرن را مي توان به صورت آكوستيك يا با استفاده از يك آمپليفاير نواخت. نواي موسيقي يا از لرزش سيم ها يا با دستكاري الكتريكي توليد مي شوند. امروزه اين آلت موسيقي تاثير بسيار شگرفي بر فرهنگ موسيقايي در سراسر جهان مخصوصاً از زمان توليد گيتارهاي الكتريك در دهه سي دارد.

حقايقي جالب درمورد گيتار

· پيشينيان گيتار مدرن در جايي در آسياي مركزي و هند نواخته مي شدند.

· اولين نمايش تمثالي گيتار يك حكاكي از هيتي يا آناتولي باستاني در حال نواختن اين ساز متعلق به 3000 سال پيش مي باشد.

· باور بر اين است كه گيتار مدرن توسط رومن ها از سيتارا به اسپانيا آورده شده است.

· در زمان باستان به گيتار، گيتارا، كيتارا، سيتارا و سيتار هم گفته مي شده است.

· گيتارهاي باستان از تركيبي از چوب هاي مختلف ساخته مي شد. سيم هاي آن نيز از روده حيوانات بود.

· استاندارد ابعاد گيتار مدرن توسط آنتونيو تورس ژورادو بين سالهاي 1817 تا 1892 تعيين شد.

حقايقي جالب درمورد طرح گيتار

· مارك هاي مختلف گيتار شامل PRS، Dean، Gretsch، Gibson، Ibanez، Jackson، Schecter، Fender و Martin مي باشد.

· سيم گيتارهاي كلاسيك معمولا نايلوني است. آنها دسته اي پهن و صاف دارند تا سيم ها با طبلك و آرپاژها كمترين تداخل را ايجاد كنند.

· گيتار 10 سيمه Yepes، چهار ارتعاش دهنده دارند كه دركنار 12 نت رنگي براي تشديد و متوازن كردن صدا و طنين موسيقي كار مي كنند.

· گيتارهاي Archtop روي بخش هاي خميده حكاكي دارد و مثل مدل قديمي گيتار صاف نيست. اين نوع گيتار مجهز به پيكاپ مغناطيسي و سيم هاي تخت مي باشد.

· گيتارهاي الكتريك مجهز به پيكاپ مغناطيسي براي تبديل ارتعاشات سيم ها به سيگنال هاي الكتريكي مي باشد كه بعد به يك آمپليفاير فرستاده مي شود و با لوله هاي خلاء اصلاح مي شوند.

· گيتارها را مي توان براي افراد راست دست و چپ دست ساخت. خصوصيات گيتار براي تقويت پويايي و آهنگ صدا طبق آن اصلاح مي شوند.

· گيتارهاي رنسانس و باروك معمولاً بعنوان ساز ريتميك استفاده مي شوند.

· گيتار آكوستيك توسط تخته صدا كه معمولاً يك سوار چوبي در جلوي آن است صدا را ساتع مي كند. زيرشاخه هاي گيتار آكوستيك عبارتند از گيتارهاي كلاسيك و فلامنكو.

· گيتارهايي كه روي آن صاف يا سيم هاي آن استيل است دسته هايي تقويت شده دارند كه باريك تر هستند. اين گيتار عنصر مهمي در موسيقي فولك، جاز، كانتري، بلوگراس، بلوز و پاپ مي باشد.

اجزاي گيتار

طرح اصلي گيتار شامل موارد زير است:

· سردسته كه در انتهاي دسته گيتار است.

· دسته كه از فرت ها، تونرها، فرت بورد، و سردسته و پيچي كه براي تنظيم انحناي دسته به كار مي رود تشكيل شده است.

· سيم گير كه باريكه اي از ماده اي سخت در محل اتصال سردسته و فرت بورد مي باشد.

· فرت بورد جايي كه فرت ها روي آن قرار مي گيرد.

· فرت ها كه باريكه هايي فلزي هستند كه روي فرت بورد نصب مي شوند.

· Truss rod كه ميله اي فلزي است كه در طول دسته گيتار قرار دارد.

· سيم ها كه از فلز يا پليمر ساخته مي شوند.

· Inlay ها كه تزئيناتي هستند كه نقش راهنما را دارند و معمولاً پشت فرت‌هاي ۳ ۵ ۷ ۹ ۱۲ ۱۵ ۱۷ ۱۹ ۲۱ ۲۴ قرار مي‌گيرند.

متعلقات گيتار شامل موارد زير است:

· Capotasto براي باز كردن سيم ها

· اسلايد براي ايجاد اثر گليساندو

· مضراب براي ضربه زدن به سيم ها

گيتار سازي بسيار متنوع مي باشد كه مي توان با آن هارموني هاي بسيار پيچيده با صدايي دقيق توليد كرد. اين ساز بسيار محبوب بوده و مي توان در ژانرهاي مختلف موسيقي از آن بهره گرفت.

تكتاز
حقايقي جالب در مورد گيتار !
حقايقي جالب در مورد گيتار !
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

قطع صداي كامپيوتر


قطع صداي كامپيوتر

با سلام
بعد از ارتقاء هارد و نصب ويندوز صداي كامپيوترم قطع شده و با باز كردن cd صوتي پيغام زير را ميدهد.
Windows Media Player cannot play the file because there is a problem with your sound device. There might not be a sound device installed on your computer, it might be in use by another program, or it might not be functioning properly.
درايور صدا رو نصب كردم اما در قسمت device manager هم گزينه علامت دار قابل آپديت شدن نيست اگر راهنمايي كنيد ممنون ميشوم.
قطع صداي كامپيوتر
قطع صداي كامپيوتر
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

مريم پاييزي


مريم پاييزي

ديگه فرمايشي نيست

اگه من جاي شما بودم فرار نميكردم مي ايستادم و حرفم رو ميزدم

رفتنم هم همين معني رو ميده

مي دوني اگه برادر محترمتون بفهمه چه آتيشي مي گيره

خب تو خاموشش كن مگه بلد نيستي

خوب مسافرت ما رو داري خراب مي كني ها دستت درد نكنه ولي اميدوارم بهت خوش بگذره

متشكرم به تو هم همين طور به همه سلام برسون

در مقابل چشم هاي متعجب همه نگاهي به مهناز انداخت و گفت

خوب دوره تون زده مامان مهناز

ماشين را كنار جاده كشيد و با زدن ضربه آرامي روي شانه ي نيما گفت

ساعت خواب نيما خان قصد بيدار شدن نداري

رسيديم يعني من اينقدر خوابيدم

تو دنبال همسفر بودي يا راننده راستشو بگو

واقعا عذر ميخوام تقصير خودته خب بيدارم ميكردي

از اينجا به بعد مجبوريم از هم جدا بشيم

من خيلي گرسنه ام ماني مياي بريم يه چيزي بخوريم بعد خودم مي رسونمت يه هتل شيك موافقي

به شرطي كه منو نبري به هتلي كه حقوق يك سال كارم رو ازم بگيرن

نترس يه هتل 5 ستاره ولي كم هزينه مي برمت خوبه

اونم تو اصفهان

هر دو با صداي بلند خنديدند و حركت كردند

محمد نگاهي به اطراف شهر انداخت و گفت

اگه جايي براي اقامت من پيدا نمي كني خودتو به دردسر ننداز من خودم بالاخره يه جايي رو پيدا ميكنم

اتفاقا دارم مي برمت يك جاي دنج و آروم كه حسابي بهت خوش بگذره

پس چرا داري وارد خيابون هاي فرعي مي شي فكر كنم هتل يا مهمانسرا وسط شهر باشه نه وسط ساختمان هاي مسكوني

نيما با لبخندي معنا دار داخل كوچه ي پهن و زيبايي پيچيد كه از نماي ساختمان هايش كاملا مشخص بود منطقه اعيان نشين

شهر است مقابل خانه اي بزرگ توقف كرد و چندين مرتبه بوق ماشين را به صدا در آورد

محمد با تعجب گفت

منو آوردي خونه ي.....

اگه بذاري بري واقعا به من بي احترامي كردي ماني هم به من هم به خانواده ام چون اطلاع دادم كه با هم مياييم

نيما اين جا خونه ي اقوام شماست آخه من اين وسط چه كاره ام

نخودي

هردو با هم لبخند زدند كه نيما ادامه داد

اين جا خونه مامان توران مادربزرگم... تنها زندگي مي كنه و در حال حاضر فقط پدرم اينجاست نازنين هم با بچه هاي عموم

رفته ..... يعني اونا بردنش كه تنها نباشه حالا خيالت راحت شد

نازنين خانم كه غريبه نيست

نيما گفت

جدا اگه دوست داري زنگ بزنم نازي بياد

محمد خنديد و نيما ادامه داد

حالا اگه خجالت كشيدن هاتون تموم شد بفرماييد تو دم در بده

پدر نازنين در نگاه محمد مردي بسيار آرام و متين به نظر آمد كه كم حرفي اش ياد آور نازنين و چهره مردانه اش يادآور نيما

بود

توران ظرف ميوه را مقابل آنها روي ميز گذاشت و پس از تعارفات معمول نيما آرام كنار گوش محمد گفت

خسته شدي

اصولا شما آدم هاي كم حرفي هستيد درست برعكس خانواده ي من

البته براي خانواده شما فقط پژمان كفايت ميكنه تا در و ديوار هم به حرف در بيان امروز كسي اينجا نيست پدر هم زياد اهل

صحبت كردن نيست ولي سيزدهم كاملا بهت خوش ميگذره اينو قول ميدم

امروز هم به من كلك زدي تو عمل انجام شده قرارم دادي پس براي سيزده بدر ديگه حرفشو نزن

خواهيم ديد كه چطور با خودم مي برمت

متعاقب جمله نيما صداي زنگ آيفون بلند شد نيما براي باز كردن در به طرف آيفون رفت

نازنين روي مبل نشست و با لبخندي مليح گفت

واقعا به ما افتخار داديد آقاي معتمد مطمينم كه روز سيزده بدر امسال خيلي به يادموندني و خاطره انگيز ميشه

نيما گفت

براي فردا صبح اولتيماتوم صادر كرده ميخواد بره

نادر با لبخندي گفت

ايشون مهمون عزيز ما هستند و بايد قول بدن كه ما رو تحمل كنن چون اگه ترك ما رو بكنن كاملا مشخص ميشه كه ما ميزبان

خوبي نبوديم و از دست ما فرار كردن

محمد با فروتني گفت

طبع آرام شما خيلي هم با روحيه ي من سازگاره آقاي فروتن و مطمين باشيد از بودن در كنار شما كاملا لذت ميبرم

نيما گفت پس ديگه دليلي براي فرار كردن نداري تازه فردا توي باغ برات كلي برنامه دارن بايد برامون بخوني

نادر گفت

شنيدن صداي ايشون كه از برنامه هاي قطعي فرداست

محمد تشكر كرد و نيما رو به پدر پرسيد

شما صداي نيما رو شنيديد بابا

با سوال نيما نازنين آهسته خنديد كه نيما معترض گفت

بهت نگفتم صداي خواننده ي منو لو نده نازي خانم

مثل اينكه من كشفشون كردم آقا نيما يادت رفته

خانواده عمو و عمه چي

اگه بچه ها بفهمن خواننده اون ترانه اينجاست و سيزده هم قراره با ما باشه واقعا چي ميشه

پس همه ي اصفهان ماني رو شناختند خواننده اي از تهران كه در اصفهان شناخته شد

سپس به نادر نگريست و گفت

شماهم با صداي نادر رويايي شدي بابا ميشه بگي چه حسي بهتون دست ميده

نادر نگاهي به نازنين انداخت و گفت

به جاي من نازنين غرق رويا ميشه بهتره از خودش بپرسي

محمد نگاهي به نازنين انداخت و او با لبخندي محو از جا برخاست و به طرف مادر بزرگش رفت

فضاي سر سبز باغ كه از اقسام درخت هاي ميوه پوشيده شده بود و عطر گلهاي بهاري تمام حواسش را به جانب خود معطوف

كرده بود نيما با لبخند دست به روي شانه اش زد و نگاه محمد را به طرف خود كشيد

بدجوري غرق طبيعت شدي آقاي با احساس بچه ها ميگن قول دادي بعد از ظهر واسه شون بخوني

من كي چنين قولي دادم كه خودم خبر ندارم

نازنين از طرف تو قول داده تازه برات خيلي هم خوبه كمترين حسنش اينه كه خجالتت يه مقدار ميريزه

مگه عروسي مهسا نخوندم

درسته قبول ولي جمع ما به قول خودت كاملا برات غريبه است اينجا بتوني بدون تپق زدن بخوني خيلي هنرمندي

باشه من هم صاف زل ميزنم به تو تا هيچ كس رو نبينم در ضمن مريم خانم هست

در يك آن متوجه اشتباه لفظي اش شد و خواست موضوع بحث را عوض كند كه نيما گفت

مطمينم اين مريم خانم برات شخصيت عزيزيه كه مدام ذهنتو اشغال كرده و مرتب اسمشو مي بري حالا بگو ببينم كيه

باور كن همينطوري اومد به زبونم و گرنه شخص خاصي نيست

نيما نگاه دقيق و خيره اي به او انداخت كه محمد گفت

شعر و آهنگي كه برام ساختي و مدام تكرارش ميكنم اسم مريم رو انداخته روي زبونم به خاطر همين اشتباها زياد اين كلمه رو

به كار مي برم

كلمه اون شعر رو هم كه خودت عوض كردي و گذاشتي مريم پس....

باشه من به اسم مريم خيلي علاقه دارم حالا خيالت راحت شد

اسم مريم , گل مريم , يا خود مريم.......

محمد لبخندي زد و چيزي نگفت

نيما ادامه داد

تو ديگه كي هستي حتما به جاهاي حساس ماجرا برسي ميري تو تاريكي

همان لحظه نازنين از پشت سر نيما پيدا شد و گفت

بياين ديگه بچه ها منتظرن

محمد لبخندي زد و هر سه به طرف سايرين پيش رفتند

محمد آرام كنار گوش نيما گفت

ميشه از خيرش بگذري من اصلا....

بچه ها خواننده تون زده زيرش و نمي خواد بخونه مي فرمايند صدام گرفته در نمياد

خوب آبروداري كردي متشكرم

قابلي نداشت

ديانا گفت

واقعا آقاي معتمد پشيمون شده پسر عمو

محمد به جاي نيما گفت

باعث افتخاره كه شما از صداي من لذت مي بريد خانم فروتن منظور من اين بود اگه همه اون شعر زيبا رو حفظ شديد با هم

بخونيم

خيلي آب زير كاه شدي ماني يادم ميمونه

اتفاقا يادت بمونه بد نيست به درد ميخوره

هر دو خنده ي آرامي سر دادند نازنين گيتار سرخ رنگش را درون دستش جابجا كرد و گفت

ما براي هم نوايي با آقاي معتمد آماده ايم شما راهنمايي ميكنيد استاد

نيما سرخم كرد و با تنظيم گيتار درون دستش دستوراتي به همه داد و با گفتن

آماده يك دو سه

همراه با نازنين پنجه بر سيم هاي گيتار كشيدند

لحظه اي صداي خوش طنين محمد در فضاي باغ پيچيد

تو به شفافي شبنم روي برگي

من مث يه برگ زردي كه مي افته از درخت ها

تو مثل طراوت گل مريم توي دستم

من نوشتم بي تو هرگز نمي ري از توي قلبم

تو مثل ستاره اي توي شبهاي سياهم

مي درخشي و مي شي جون پناهم


مريم پاييزي
مريم پاييزي
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عكس هاي جديد ترانه عليدوستي


عكس هاي جديد ترانه عليدوستي



عكس هاي جديد ترانه عليدوستي
عكس هاي جديد ترانه عليدوستي
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

گفتگو با شهرام حقيقت دوست و مهراوه شريفي نيا بازيگران خداحافظ بچه


گفتگو با شهرام حقيقت دوست و مهراوه شريفي نيا بازيگران خداحافظ بچه

بين اين همه گرفتاري، هنوز خيلي‌ها هستند كه هلاك خنده بچه‌ها هستند. همان كه اسم عاميانه‌اش مي‌شود «غنج رفتن»؛ اما اگر احيانا جزو جماعت «غنج‌زن» باشي و عيبي در وجودت باشد و تن رنجورت تحمل جنين را نداشته باشد چي؟ اگر بدتر، اين عيب فيزيولوژي‌ات از طرف ديگران پذيرفته نشود؛ اگر شوهر يا همسري باشد كه بچه خودش را بخواهد؟ اين سؤال و نكاتي مثل اين، دستمايه داستان‌ها، سناريوها و فيلم‌هاي بسياري بوده‌؛ چه در جامعه ايراني، بحث نازايي همچنان عاملي براي تلخي‌ها و جدايي‌هاست؛ اگرچه حالا پزشكان ادعا مي‌كنند با پيشرفت علم، نازايي ديگر يك مشكل قابل‌درمان است…

سريال «خداحافظ بچه» در همين فضا شكل گرفته‌ است. زوج جواني كه اتفاقا براي بچه دار شدن – به دلايل خانوادگي- تعجيل دارند ، با اين اخطار پزشكان مواجه شده‌اند كه هر اقدامي براي بارداري براي زندگي آنها مشكلات بزرگي را به ارمغان مي‌آورد و همين مشكل است كه اين دو را ترغيب مي‌كند براي بچه‌دار شدن دست به كارهاي عجيب بزنند.

مهراوه شريفي‌نيا و شهرام حقيقت‌دوست، چهره‌هاي اول سريالي هستند كه حالا در صدر نظرسنجي‌هاست. دو بازيگر شناخته شده با سياهه‌اي از كارهاي خوب و متوسط و شايد ضعيف كه اين بار در نقش زوج ساده و بانمك اين سريال مورد توجه قرار گرفته‌‌اند. گفت و گو با آنها در يكي از شب‌هاي پررفت و آمد ساخت سريال در حياط خانه‌اي انجام شد كه عوامل يادشان نمي‌رفت هر لحظه به ما تذكر بدهند كه … هيس!

حقيقت دوست و شريفينيا،در اين مصاحبه كه سريع و بيبهانه آغاز شد با صراحت به سوالات جواب دادهاند. سؤالاتي كه معدل نظرات خوانندگان ايدهآل و ديگراني است كه خط داستاني سريال را گم نكردهاند؛ اين اتفاقي است كه شايد بدون حضور با انرژي مهراوه و شهرام امكان نداشت.

سريالهاي لحظه آخري

بازي كردن در سريال ماه‌ رمضان براي بازيگر اتفاق خوشاينديه يا نه؟

شهرام: براي من خيلي فرق نمي‌كند، من تجربه كار ماه رمضان نداشتم، مهراوه قبلا داشته.

مهراوه: آره، من سال ۸۷ روز حسرت رو كار كردم خيلي تجربه شيريني بود.

شهرام: واقعا اين براي من مهم نيست. من هميشه در انتخاب كار ارجحيت برايم با فيلمنامه خوب و شخصيتي كه قراره بازي كنم است. اگر فيلمنامه و نقش رو دوست داشته باشم كار مي‌كنم.

مهراوه: من باكس پخش ماه رمضان رو دوست دارم. البته اگه فيلمنامه خوب نباشه يا با عقايد من همخوني نداشته باشه، كار نمي‌‌كنم. ولي ترجيح مي‌دم اگر سريال خوبي بهم پيشنهاد شد در ماه رمضان پخش بشه. به هر حال فيلمنامه هميشه در انتخاب حرف اول رو مي‌زنه. در ضمن ترجيح مي‌دم موضوعي داشته باشه كه دچار مميزي نشه.

يعني اگر فيلمنامه خوب باشه ولي موضوع ملاحظههايي داشته باشه كار نمي‌كني؟

مهراوه: خب اون وقت ميشه مثل ساعت شني. وقتي همه چيز عالي باشه ولي ۱۰ قسمت از كار حذف بشه، من خيلي اذيت مي‌شم. اصلا جنبه‌اش رو ندارم. باكس ماه رمضان يكي از نكات مثبتش اينه كه اينقدر نظارت موقع نگارش زياده كه مطمئني همون چيزي كه كار شده، پخش مي‌شه.يك سؤالي كه پيش مياد اينه كه هميشه معلومه كه ماه رمضان كي هست، ولي در ساختن سريال اين رو در نظر نمي‌گيرن و مي‌ذارن لحظه آخر.

شهرام: شايد، به اين دليله كه مي‌خوان بازخورد رو در طول پخش ببينند و بر اساس نظرات دريافت شده ادامه قصه رو بنويسند. شايد، مطمئن نيستم. البته به هر حال بحث بودجه و اينها هم هست.

شتابزدگي اجتنابناپذير است

اين بازخوردها در بازي شما هم تاثير مي‌گذاره؟

شهرام: خب اگر زمان بيشتر باشه و فيلمنامه كامل وجود داشته باشه، همه چيز بهتره ولي خب اينم كه شكلي از كاره، وقتي از آدم‌ها و دوستان و همكاران نظر گرفته مي‌شه ممكنه به نوعي تاثير مثبت در كار بذاره ولي اين دليل نمي‌شه كه فكر كنيم تعجيل و شتاب‌زدگي كار مناسبتي اتفاق درستيه. به هر حال اگر وقت زياد داشته باشي آدم‌هايي كه كننده اين كار هستن مي‌تونن قصه رو بهتر پيش ببرن، به يك فينال درست برسن و همه چيز در آرامش مي‌تونه اصلاح بشه. سر فرصت كار كردن اتفاق بهتري است ولي اينم به هر حال يك جور نگاه به روش كار كردنه.

شما چي، مثلا اين بازخوردها چه  تغييري در شكل بازيگري ممكنه بده؟

مهراوه: تغييري در شكل بازي كه نمي‌ده، فقط كمك مي‌كنه بفهمي چقدر درست بودي و چقدر نبودي. اونم خيلي به درد نمي‌خوره چون زماني براي جبران نداريم. ما الان داريم ۶-۵ قسمت آخر رو مي‌گيريم.كه قطعا اتفاق خارق‌العاده‌اي نمي‌تونه در بازي ما بيفته. به هر حال من خيلي اين تعجيل رو دوست ندارم. به نظرم كيفيت كار قرباني مي‌شه. اين شتاب‌زدگي كه در كارهاي مناسبتي وجود داره و به نظر من بيشتر به خاطر مسائل ماليه ممكنه هيجان داشته باشه ولي باعث مي‌شه مجبور بشيم از بعضي چيزها بگذريم. از نظر فني خيلي چيزها قرباني مي‌شه به خصوص مسائلي كه مربوط به بعد از فيلمبرداري كار هست مثل تدوين، موسيقي، صداگذاري، تيتراژ و… همه چيز با عجله انجام مي‌شه و باعث مي‌شه كه عوامل پس از توليد مجبور بشن شبانه‌روزي كار كنند و خب اين انرژي‌شون رو از بين مي‌بره و ممكنه موجب بشه در نهايت نتونن اون چيزي كه دلشون خواسته بود رو اجرا كنن. البته اين در مورد ما هم كه در حال فيلمبرداري هستيم صدق مي‌كند. در كل من با شتاب‌زدگي مخالفم ولي گويا در زندگي و كار امر اجتناب‌ناپذيريه.

كار سخت متعادل كردن فانتزي و واقعيت

فيلمنامه شما دچار تضادي است كه مي‌خواد يك جاهايي طنز باشه ولي شماها خيلي جدي هستين، به نظرت اين باعث دوگانگي نمي‌شه؟

شهرام: اين يك انتخابه. وقتي فيلمنامه نوشته مي شه مي‌توانست گروه انتخاب بازيگر به سمتي برن كه فضاي طنز بيشتر جلوه كنه. ولي وقتي به ما پيشنهاد كردن قطعا انتظار اون نوع بازي رو نداشتن. اين تناقضي كه شما مي‌گيد به كل فضاي كار وارده كه بعضي جاها بين فضاي رئال و فضاي فانتزي تعادل ايجاد نشده، ربطي به رنگ و مدل بازي هم نداره. فضايي كه قراره ايجاد بشه همينه. شايد اگر وقت بيشتري بود مي‌شد فاصله اين ۲ فضا كمتر بشه و تعادل بين آنها برقرار بشه اما اينكه فضاي رئال و فانتزي‌ها كمي درست روي هم قرار نگرفته رو من هم قبول دارم.

مهراوه: من هم اينو قبول دارم كه در كل يك جاهايي كاملا همه چيز واقعيه ولي يك جاهايي كمي فانتزي مي‌شه. اما از اول هم قرار همين بود. قرار بود ما يك  نگاه شيرين داشته باشيم به يك اتفاق تلخ. به هر حال بچه‌‌دار نشدن يك زوج اصلا اتفاق طنز و خنده‌داري نيست. رسما يك معضل جدي يك خانواده است. اينكه يك زوج براي به دست آوردن بچه به هر دري بزند اصلا رويداد شادي‌آوري نيست، ولي مي‌شه بهش نگاه كاريكاتور گونه‌اي داشت كه از تلخي‌اش كاسته بشه ودر متن هم موقعيت‌ها طنز هستند نه كاراكترها. تصميم اين بود كه هيچ شخصيتي به خودي خود خنده‌دار نباشد حتي گيتي (بهنوش بختياري) يا بهروز (ايمان صفا) كه نقش‌هاشون كمي بامزه‌تره، كاملا جدي ايفا شدند و به نظر من همين جديت جالبشون كرده. من فكر مي‌كنم الان كار ما اصلا طنز نيست بلكه كمي بامزه شده، يعني شايد فقط شيرين روايت شده ولي اصلا طنز نيست.

اگر سريال  طنز نداريم مشكل ما نيست

شايد اين طنز نشدن تبديل به پاشنه آشيل كار شده.

شهرام: نه، اصلا پاشنه آشيل نيست. فكر مي‌كنم مشكل پيش‌داوري و قضاوت‌هاي اوليه‌‌ايه كه ما هميشه داريم. منظورم كسانيه كه به نمايندگي از مردم مي‌نويسن؛ يعني اهل قلم. چون هميشه در باكس پخش ماه رمضان يك كار طنز وجود داشت اين انتظار ايجاد شد كه «خداحافظ بچه» كه كمي فضاي طنز داره قراره مثل كارهاي طنز سال‌هاي قبل باشه. در حالي كه اصلا ما چنين چيزي نمي‌خواستيم. من اصلا نمي‌گم اين درسته يا اون غلطه، اين يك انتخاب بود. شما هم بايد بر اساس همين قصه همين بازيگران و همين كاري كه داريد مي‌بينيد قضاوت كنيد. نه بر اساس توقعاتي كه از كار طنز ماه رمضان سال‌هاي قبل داشتيد. اينكه هي مي‌گن جاي يك كار طنز در ماه رمضان خاليه به ما ربطي نداره. ما از اول هم قرار نبوده اون جاي خالي رو پر كنيم. ما بايد اين كار رو با خودش قضاوت كنيم آن هم در فضايي كه اصلا فضاي غلطي هم نيست.

فيلمنامه سياه را دوست ندارم

شما يك اسمي از آقاي عطاران آورديد، اون موقع‌ها همه ۵-۴ ساعت درگير سريال‌ها مي‌شدند مثل ميوه ممنوعه و… آيا الان استقبال از سريال شما مثل اون موقع هست يا نه؟

مهراوه: به هر حال محبوبيت تلويزيون اون موقع خيلي بيشتر از الان بود. من بعد از ۴-۳ سال دور بودن از تلويزيون سعي كردم فيلمنامه‌اي رو انتخاب كنم كه سالم باشه، دچار مشكلات پخش و جرح و تعديل نشه. من بعيد مي‌دونستم «ميوه ممنوعه» يا حتي «اغما» در ماه رمضان امسال اجازه پخش مي‌گرفتند. بعد هم رقابت با شبكه‌هاي ماهواره‌اي تبش تازه  بالا گرفته و اون موقع اينجوري نبود.من ايده‌آل ذهني‌ام «ساعت شني» است ولي وقتي در پخش اون اتفاق براش مي‌افته ترجيح مي‌دهم فيلمنامه‌اي رو انتخاب كنم كه در عين شرافت و سادگي، سياه‌نمايي نداشته باشد و كامل پخش بشه. به همين دليل هم مجبور مي‌شم مدت زيادي كار نكنم تا متني پيدا بشه كه هم دوستش داشته باشم و هم شريف باشه و هم سياه‌نمايي نداشته باشه. مثل «خداحافظ بچه». فيلمنامه اين كار داره يك معضل رو نمايش مي‌ده ولي نگاه تلخي‌ بهش نداره و همين نقطه قوتشه. شايد استقبال به اندازه اون سال‌ها نبوده باشه ولي من از حجم پيام‌هايي كه دريافت كردم مي‌فهمم حداقل اونهايي كه با تلويزيون ايران قهر نيستند كار رو دنبال مي‌كنن و دوست دارن. قطعا انتقادهايي هم هست كه ما با روي باز مي‌پذيريم. ما ادعا نمي‌كنيم كار بي‌نقصي انجام داديم فقط مي‌گيم در شرايط فعلي، ما همه تلاشمون رو انجام داديم؛ همين.

سادهلوحي و بلاهت ليلا و مرتضي

مهراوه: به نظر من اين انتظار كه اين كار قرار بوده جاي كارهاي رضا عطاران رو بگيره، بسيار توقع غلطيه. قرار بوده يك اثر ساده باشه با روايت شيرين. اگر انتقادي به موقعيت‌هاي طنز ما باشه خب قابل تامله و ما  هم مي‌پذيريم و استقبال مي‌كنيم. مثلا اگر اين دزدي‌ها به نظر غيرواقعي مياد دليلش نگاه فانتزي نويسنده به اين مقوله است. وگرنه ميشه همه اينها رو خيلي خشن و جدي نمايش داد كه به نظر من اون وقت فضاي كار خيلي تلخ مي‌شد. چيزي كه من در اين فيلمنامه دوست داشتم همين ساده بودن دنياي مرتضي و ليلا بود. به نظر من فيلمنامه داره كمي كاريكاتورگونه به همه چيز نگاه مي‌‌كنه و اين براي من خيلي جالب بود. حالا اگر كساني هم دوست نداشتند ديگر بحث اختلاف سليقه است و بسيار هم به جاست.خب در فيلمنامه فانتزي شما بايد بيننده رو مجاب كني كه قراردادهاي فانتزي رو بپذيره.

مهراوه: ببين اگر با دقت همه سريال رو ببينيد اين فضاي فانتزي كاملا مشهوده. مثلا در قسمت‌‌هاي اول و دوم من وقتي دارم درد مي‌كشم ياد بردن خرس توپولي و جغجغه به بيمارستانم و خب اين در عالم غيرفانتزي اتفاق نمي‌افته. من مي‌گم اگر به دزدي‌ها يا نقشه‌ها انتقاد مي‌شه يا دليلش اينه كه سريال رو درست كامل نديدن يا اينكه ما در نشون دادن فضاي اين ۲ كاراكتر موفق نبوديم. يعني يك ساده‌لوحي و بلاهتي در شخصيت ليلا و مرتضي هست كه باعث مي‌شه بيننده اين نقشه‌ها و گاهي حماقت‌ها رو ازشون بپذيره. در متن همه اين نكته‌ها خيلي ريز و ظريف گنجانده شده. به نظر من اگر عميق اين دو تا شخصيت رو از قسمت يك تا اينجا بكاويم، چيز غيرمنطقي‌اي در فضاشون پيدا نمي‌كنيم ولي فضاي اونها با فضاي واقعيت متفاوته. در كل اين دو تا يك سرخوشي و ساده‌انگاري جالبي دارن كه من خيلي دوستش داشتم و به نظرم فضاي فانتزي كار همين دنياي ساده شخصيت‌هاي سرياله.

لامبورگيني را با پيكان مقايسه نكنيد

شما خودتون تجربه سريال بسيار پرمخاطب رو داشتين، با اون تجربه اين سريال رو مي‌توانيد با اون كار مقايسه كنيد؟

شهرام: خب واقعا نمي‌شه مقايسه كرد. در اين فاصله ۱۰ ساله، من خيلي آگاه‌تر شدم نسبت به فضاي كار و پشت صحنه. اون موقع فضا خيلي راحت بود و من هم خيلي راحت‌تر بودم چون خيلي چيزها رو نمي‌فهميدم و تمركزم فقط روي نقشي بود كه به من سپرده شده بود. الان با همين اندك تجربه‌اي كه پيدا كردم و چيزهايي كه مي‌فهمم و صحبت‌هايي كه درباره سياست‌ها پخش مي‌شه يا حرف‌هاي مهراوه، مي‌فهمم كه كارم سخت شده و نوع انتخابم متفاوت شده به همين دليل نمي‌توانم قضاوت درستي داشته باشم. هر كار رو بايد با شرايط زمان خودش سنجيد. من الان هم هيچ قضاوت درستي درباره كاري كه داريم انجام مي‌ديم، ندارم چون كار هم هنوز تموم نشده. قطعا فيلمنامه كار خيلي تاثير مي‌گذاره روي بازخوردهاي بعدي و قضاوتي كه قراره درباره كار بشه. ولي مثل مهراوه به جرات مي‌‌توانم بگم كه هم خودم و هم تمام بچه‌هاي گروه همه بضاعتشون رو گذاشتن، در اين شرايطي كه واقعا جوانمردانه نيست، هم از نظر زمان و نظارت‌ها و هم از نظر قضاوت‌هاي گاهي  مغرضانه كه بيشترش به دليل ناآگاهي از شرايط ساخت يك كاره، ما همه تلاشمون رو مي‌كنيم. در كل اين اتفاق كه ما عادت كرديم در مورد همه چيز نظر بديم بدون اينكه تخصصش رو داشته باشيم يا به شرايط كار اشراف داشته باشيم، اتفاق آزاردهنده‌ايه كه  همه خودمون رو صاحب‌نظر مي‌دونيم.

خب، مي‌دونين مردم مقايسه مي‌كنن، مثلا با سريال‌هايي كه در شبكه‌هاي ماهواره‌اي پخش مي‌شه.

شهرام: خب من هم همينو دارم مي‌گم. مثل اين ميمونه كه شما يه لامبورگيني رو بذاريد بغل يك پيكان و انتظار داشته باشي كه چون هر دوشون حاصل مجموعه‌اي از آهن، چرم و… هستند، دوشادوش هم در يك رقابت پيش برن. خب نمي‌شه.

خب مردم دارن اينارو مي‌بينن و قياس مي‌كنن مثل پرسپوليس با بارسلونا يا تلويزيون با سريال‌هاي خارجي.

شهرام: من نمي‌گم نبينند. مي‌گم قضاوت عادلانه‌اي داشته باشيم. منم مي‌فهمم كه ايرادهايي به كارم وارده ولي صادقانه‌اش اينه كه دليل همه ايرادها فقط به من برنمي‌گرده. معلول شرايطه.

درسته، شما به عنوان يك بازيگر در مورد قدرت و ضعف كار مسئول نيستي

شهرام: بله ولي اين رو مي‌فهمم كه لوله تفنگ خيلي از اين اتهامات به سمت من گرفته مي‌شه، چون من تصوير اين كار هستم. من مي‌فهمم كه آستانه تحملم رو بايد بالاتر ببرم و مي‌فهمم كه در اين شرايط خيلي حرف‌‌ها رو بايد بشنوم و جواب ندم. اما انتظار دارم من رو هم به عنوان آدمي از اين جامعه بفهمند و ببينند و بدونند كه من دارم تلاش مي‌كنم كه در كار خودم بهترين باشم. به هر حال من در شرايطي كه برام فراهم شده دارم دست و پا مي‌زنم و دوست دارم عادلانه قضاوت بشم.اين توقعيه كه من از كساني كه كارم رو مي‌بينند دارم.

همذات پنداري ممنوع

چقدر با شخصيت مرتضي در سريال همذات‌پنداري كردي و بهش نزديك شدي؟

شهرام: همذات‌پنداري رو اصلا نمي‌فهمم. در مورد نزديك شدن توضيح مي‌دم؛ من در اين چند سالي كه دارم كار مي‌كنم هيچ‌وقت هم‌ذات‌پنداري با شخصيت نكردم. شخصيت رو از دور نگاه كردم و تلاش كردم كه بازي اش كنم. شخصيتي كه  ابعاد مختلفي داشته باشه براي هر بازيگري جالبه. مثلا كاراكتري كه در يك خط تعريف بشه كاراكتر تختيه خيلي بازيگرها دوست ندارن بازي‌اش كنن. ولي كاراكتري كه از نقطه «آ» به «ب» برسه و حالا درگير يك «ولي» بشه كه مربوط به گذشته‌اش يا هرچيزي مي‌شه كاراكتر جالبيه. خب، طبعا شخصيت‌هايي كه وجه‌هاي گوناگوني دارن جالب‌ترن. مرتضي هم اينگونه بود. زندگي‌اش رو دوست داره، خانواده‌اي كه با ليلا تشكيل داده رو دوست داره ولي يك پيشينه‌اي داره كه به هرحال در روند زندگي‌اش تاثير داره و مرتضي رو به لايه‌هاي مختلف مي‌بره. اين همون چيزي بود كه باعث شد من اين نقش رو بپذيرم و قلابش بهم گير كنه.

شما چي، چقدر به ليلا نزديك شدي و او را فهميدي‌؟

مهراوه: من اول سعي مي‌كنم بفهممش، باورش كنم بعد بهش حق بدم و دليل پيدا كنم براي همه كارهايي كه مي‌كنه. همچنين براش گذشته مي‌سازم و بعد هم تلاش مي‌كنم مجموعه چيزي كه دريافت كردم رو درست ارائه بدم. ويژگي بارز ليلا عشق به بچه است و من از روز اول به شدت روي اين مسئله تمركز كردم كه همه‌جا اين شيفتگي در نگاه ليلا باشه.

نگاه ليلي و مهراوه متفاوت است

خودت اين شيفتگي رو داري؟ بچه دوست داري؟

مهراوه: خب، من تجربه مادر شدن ندارم. البته ليلا هم به‌طور كامل اين تجربه رو نداشته. ليلا با عشق ازدواج كرده چون واقعا ازدواجش اصلا چيز عقلاني‌اي نيست. اعتمادي كه به يك دزد مي‌كنه كه توبه كنه و به زندگي عادي برگرده، حتما بايد پشتش علاقه زيادي باشه. به هرحال به نظر من ليلا در كل خانواده رو دوست داره و يكي از مهم‌ترين اركان خانواده رو بچه مي‌دونه. نگاه ليلا به بچه نگاه پر از عشقيه و قطعا هيچ ربطي به طرز نگاه مهراوه پيدا نمي‌كنه، مثلا «فريده» روز «حسرت» معتاد بود ولي من حتي سيگار هم نمي‌كشم و خب نوع نگاه من به اعتياد نبايد هيچ تاثيري روي نقش من بذاره يا به طور مثال شهرام اينجا دزده ولي آيا نگاه خودش هم به دزدي مثل مرتضي است؟ به نظر من كلا اينكه حس من چيه و من چه نظري دارم اصلا مهم نيست. مهم اينه كه من بتونم حس نقشم رو درست بفهمم، باور كنم تا بتونم درست بازي اش كنم. ليلا وقتي بچه مي‌بينه دلش مي‌ره و همه وجودش مي‌شه عشق. حالا من به عنوان يك بازيگر وظيفه‌ام اينه كه همه تلاشم رو بكنم كه شما اين عشق رو در نگاه من باور كنين، فارغ از اينكه من به عنوان مهراوه چه نظري دارم.

خب، كمي از بحث سريال فاصله بگيريم. چيزي كه ما اين روزها در فيلم‌ها و سريال‌هامون مي‌بينيم اينه كه همه آدم‌ها ما به ازاي بيروني دارن. كاراكتر عجيب غريبي نمي‌بينيم. خيلي شخصيت خاصي وجود نداره همه از همين دوروبر خودمون ميان. مثلا نقش عجيبي كه بشه باورپذيرش هم كرد. حالا شما با اين نقش‌ها ارضا مي‌شيد…

مهراوه: منظورتون از نقشي كه ما به ازاي بيروني نداره يعني چه؟ يعني مثلا ترميناتور يا مردعنكبوتي؟

شهرام: من فكر ‌كنم متوجه منظورتون شدم. جواب اين سؤال رو بايد تيم فيلمنامه‌نويسان كشورمون بدن. من به عنوان يك بازيگر آرزومه سريالي مثل «۲۴» بهم پيشنهاد بشه يا برم تو «لاست» بازي كنم. ولي وقتي نوشته نمي‌شه من چي كار كنم، نمي‌تونم در كل كار نكنم. من عاشق كارم هستم. به هرحال بايد از بين پيشنهادها بگردم و اوني رو انتخاب كنم كه براي من كمتر تكرار شده. فعلا متن‌ها هميني هست كه داريم مي‌بينيم. شما فكر مي‌كنيد سجاد نمي‌تونه بهتر از اين بنويسه!… يه خورده به اين بنده خدا آزادي عمل و وقت بديد بعد قضاوت كنيد. شما پيشنهادي داريد؟ اگر فيلمنامه خوب و خاصي داريد به ما پيشنهاد كنيد.

ازدواج نكرده ايم

كلا اين موضوع همه‌گير شده،‌ هيچ‌جا ديگه چيز عجيب و غريبي نمي‌بينيم. درمطبوعات هم همينطوره در فوتبال هم همينه.

شهرام: آره، انگار همه بي‌انگيزه شديم. مثلا در كاري وقتي به جايي مي‌رسيم كه مي‌گي آقا من بحث دارم، اولين واكنش اينه كه «ول كن بابا بذار بگيريم بريم» به‌طوركلي دچار اين مشكل شديم در همه زمينه‌ها. من كارم رو خيلي دوست دارم، تو اين كار فهميدم مهراوه هم مثل منه. من دارم تلاش مي‌كنم اين شعله كوچيك انگيزه‌ها رو دائم روشن نگه دارم. سعي مي‌كنم بي‌انگيزه نشم،‌ اين شور و علاقه رو حفظ كنم براي روزهاي بهتر.

وقتي شما از پرورشگاه بچه مي‌گيريد قطعا يك تفاوت‌هايي با بچه خودتون داره. يعني وقتي يك زن خودش مادر مي‌شه، وجود اون بچه باعث مي‌شه مهر مادري به طور غريزي در وجود مادر زنده بشه. ولي وقتي بچه رو از پرورشگاه ميارن اين حس ديگه وجود نداره. نظر شما چيه؟

مهراوه: به نظر من غريزه مادري چيزي نيست كه به وجود بياد، يك حس ذاتيه كه در هر زني هست و با حضور بچه فقط بيدار مي‌شه. حتي خيلي از دخترها قبل از اينكه بچه‌دار بشن اين حس رو به طور مثال نسبت به حيوانات پيدا مي‌كنن. اين مهر مادري چيزي نيست كه به واسطه‌اي به وجود بياد، خودش ذاتا وجود داره. حالا در ارتباط با بچه ديگران فقط كمي مسئوليت بيشتري به گردن آدمه و اين خيلي سخت‌تره. به نظر من امانت بودن اون بچه‌ است. شايد آدم اين اجازه رو به خودش بده كه اگر لازم بود يك جاهايي يه داد سر بچه خودش بزنه ولي با بچه ديگران خب نمي‌شه اين كار رو كرد و واقعا شايد به خاطر محبت كنترل نشده تربيت فرزند ديگران كار سخت‌تري باشه. اتفاقا آقاي بيات دستيار كارگردان كار ما در همون شيرخوارگاه آمنه حامي مالي يك بچه شد و به نظر من مهر مادري حتي در ايشون هم به شدت فعال شده بود. بچه با حضورش يك عالمه عشق مياره حالا چه مال خودت باشه چه مال ديگران.

آقاي حقيقت‌دوست شما چي؟ نظر شما درباره بچه چيه؟ ازدواج كردين اصلا؟

شهرام: نه ازدواج نكردم.

انتخاب كردم كه نباشم

شما در اين سال‌ها كه كاركردين خيلي فراز و فرود داشتين. يك موقعي به شدت در اوج بودين يك موقعي اصلا خبري ازتون نبود. اين رفت و برگشت‌ها چقدر در زندگي شخصي‌ات تاثير داشت؟ چي كار مي‌كردين؟

شهرام: البته اين چيزي بود كه شما از بيرون مي‌ديدي، ولي من انتخاب كردم كه نباشم. در يك زماني اينقدر هجوم اين اتفاقات روي زندگي‌ام تاثير گذاشته بود كه تصميم گرفتم نباشم. من در يك دوره چندساله به هيچ‌كدوم از همكاراتون جواب ندادم. خيلي‌هاشون ناجوانمردانه اذيتم كردن، اخبار دروغ از من نوشتن و به اسم من مصاحبه خيالي چاپ كردن و من در برابر همه اينا سكوت كردم تا بالاخره تموم شد. چون دوست داشتم زندگي خصوصي‌ام برام محفوظ بمونه. اين مسئله روي روند حرفه‌اي كارم تاثير گذاشت اما انتخاب خودم بود و در اون مقطع زماني كه شما مي‌گيد نبودم. من داشتم دوست‌داشتني‌ترين كار زندگي‌ام كه تئاتر است رو انجام مي‌دادم. دستمزدش خيلي كمتره، شرايطش خيلي فرق مي‌كنه ولي من بسيار دوستش دارم و درطول همه اين سال‌ها به جرات مي‌تونم بگم حتي يك ماه هم بيكار نبودم. اما چراغ خاموش، كارم رو مي‌كردم. نه اينكه بگم روي بورس بودن رو بلد نيستم يا دوست ندارم بلكه من واقعا نخواستم. آدم‌هايي كه آزارشون از فايده‌شون بيشتره رو ترجيح دادم بذارم كنار. آرامش زندگي‌ام رو حفظ كردم و كاري رو انجام دادم كه دوست داشتم.

شايد دليل اذيت‌ها اين بود كه اون سريال «خط قرمز» ناخودآگاه به نشريات اين شكلي گره خورد و درگير حاشيه فراوان شد.

شهرام: خب آره، من اون‌موقع بي‌تجربه بودم. خيلي صادقانه بگم. اون دوره من از يك آدمي كه دانشجوي تئاتر بود و كارهاي كوچك انجام مي‌داد يك دفعه رسيدم به يك قله كاذبي كه همه نگاه‌ها روي من بود. اي كاش اون‌موقع تجربه الانم رو داشتم. كاش در اون روزها، آدم‌هايي دوروبرم بودند كه بيشتر از اينكه حسادت كنند، كمكم مي‌كردند. يادمه اون روزها در تئاترشهر يك‌بار خانم حاجيان من رو ديد و شايد تنها جمله حرفه‌اي كه من شنيدم گفت «خيلي مواظب انتخاب‌هاي بعدي‌ات و الانت باش. سعي كن يه خورده نگاهت رو جدي‌تر كني.» البته شايد اون‌موقع هم من خيلي اين حرف رو جدي نگرفتم؛ با هركي زنگ مي‌زد مصاحبه مي‌كردم، خوشحال بودم از اينكه روي جلد تمام مجلات عكس منه.

چندسالت بود؟

شهرام: حدود ۱۱سال پيش بود. ولي خب، ضرر ديدم. همون نشريات بيشتر از اينكه براي من سود داشته باشن، ضرر داشتن. اينقدر حيطه زندگي خصوصي‌ام كوچيك شده بود كه واقعا ديگر نمي‌تونستم تحمل كنم و يك جايي كاملا تمومش كردم.

خط قرمزيها از دست نرفتهاند

همه اون بچه‌هاي خط قرمز به نوعي قرباني اون هياهو و حاشيه‌ها شدن نه؟

شهرام: نه اين نگاه بيرونه. اصلا اينطور نيست. اگر بعضي‌هاشون الان ديگه بازي نمي‌كنن شايد دليلش اينه كه دغدغه‌هاشون عوض شده. به هرحال من باهاشون درارتباطم. شما چون فكر مي‌كنين اون موقع خيلي ديده شدن و الان نيستن اونا نشستن تو خونه‌هاشون دارن گريه مي‌كنن، ولي اصلا اينجوري نيست. يكي‌شون الان دكتره زندگي شخصي عالي‌اي داره براي خودش. يكيشون كار موسيقي مي‌كنه و به‌هرحال هركدوم زندگي خودشون رو دارن و حالا اگر با خودشون حرف بزنين بهتر مي‌تونن شرايطشون رو توضيح بدن. ولي چيزي كه من مي‌بينم اينه كه روان سالمي دارن و اصلا آدم‌هاي شكست‌خورده‌اي در زندگي نيستند!

تو چي؟ تو يك روند نسبتا متعادلي داشتي كه مسير خوبي هم بوده تو چطور اين وضعيت رو مديريت كردي؟

مهراوه: خب، من از اين اصطلاح چراغ خاموش حركت كردن شهرام خوشم اومد. دركودكي كه حق انتخابي نبود من در مسير اين شغل ناخودآگاه قرار گرفتم. از سر سريال ساعت شني هم ديگه رسما بازيگري رو با جديت پذيرفتم، دقيقا سعي كردم آروم و چراغ خاموش كار كنم. سعي كردم از حاشيه و خيلي در معرض نگاه‌ بودن‌ها فرار كنم. الانم هنوز همينه. براي روي بورس بودن بايد يك قواعدي رو رعايت كرد، مثل آينه ۳-۲ ماه يك‌بار مصاحبه جالب داشت، انتخاب‌هاي سياست‌مدارانه‌اي كرد و روابط رو هم در همه‌چيز درنظر گرفت. من در كل ترجيح مي‌دم دلي كار كنم و خيلي به سياست‌مدارانه كار كردن و اينها علاقه‌اي ندارم. وقتي از يك چيزي خوشم بياد مي‌رم كار مي‌كنم، خوشم هم نياد نمي‌رم.

از موقعيت پدرم استفاده نميكنم

شهرام: ولي به هرحال تو دختر آقا(شريفينيا) هستي ديگه.

مهرواه: اولين باري كه من و شهرام با هم همبازي شديم فيلم سينمايي «شبنم عرفي‌نژاد» بود به نام «پشت در خبري نيست» در سال ۱۳۸۸٫ اونجا از همون روز اول شهرام به من مي‌گفت تو دختر وليدي، دختر آقا هستي. رسما من رو دخترآقا صدا مي‌كرد. حالا شهرام اين رو به شوخي و با خنده مي‌گفت ولي من همين مفهوم رو هميشه با لفظ منفي شنيدم و به همين دليل تلاش كردم از موقعيت پدرم سوء‌استفاده نكنم؛ سعي كردم قدر جايگاهي كه پيدا كردم رو بدونم و درگير حاشيه نشم. آستانه تحملم رو بردم بالا و حتي بعضي‌جاها كوروكر شدم.

چي رو تائيد مي‌كني؟ اينكه خيلي همبازي خوبي هستي؟

مهراوه: نه… منظورم همون رابطه خوب در پشت صحنه است كه به شدت روي نتيجه كار جلوي دوربين هم تاثير مي‌گذاره. مثلا براي درست درآمدن يك سكانس اين خيلي مهمه كه بازيگر فقط به خودش فكر نكنه، رابطه دوطرفه مهم‌تر از ديده شدن خودش باشه. اين اتفاقي بود كه در ارتباط با همه سكانس‌هاي مرتضي و ليلا مي‌افتاد. شهرام خيلي خلاقانه به سكانس نگاه مي‌كنه و من هم خداروشكر اينقدر شعور دارم كه خلاقيت خوب رو بپذيرم. حالا به غير از من و شهرام، پشت صحنه ما رابطه بسيار خوبي بين عوامل وجود داره. يعني فضاي پشت صحنه ما پر از انگيزه و صميميته. همه از آقاي هادي، آقاي سلامي، بچه‌هاي گريم، لباس، صدا، توليد، تداركات گرفته تا تيم تهيه‌كننده و مسائل فني ديگه، همه و همه نتيجه كار براشون خيلي مهمه. نكته‌هايي كه آقاي هادي يا آقاي سلامي به من تذكر مي‌دن باعث مي‌شه ريزه‌كاري‌هاي نقش خيلي خوب دربياد و علاوه براون من از ديدن اين همه دقت و توجه عميقا شاد مي‌شم و انرژي مي‌گيرم. اينكه كار براي تك‌تك افراد اينقدر مهمه و همه دقتشون رو صرف لحظه‌هاي داستان مي‌كنند به نظرم بسيار ارزشمنده.

كمكهاي متقابل نقش اول

ما هم به عنوان يك آدم بيروني هيچوقت احساس نكرديم كه شما از اين رانت استفاده مي‌كنيد. خب ولي گاهي ممكنه اين احساس رو داشته باشن و روي شما اينجوري قضاوت كنن مثل همين ماجراي دخترآقا كه  آقاي حقيقت‌دوست مي‌گفت.

مهراوه: خب فكر مي‌كنم اين مسئله اغلب بعد از شناخت حل مي‌شه. يعني فكر مي‌كنم الان ديگه براي شهرام من مهراوه هستم ديگه دخترآقا نيستم. هان؟ هستم هنوز؟

شهرام: من صادقانه مي‌گم كه مهرواه يكي از بهترين همبازيهايي است كه من تا حالا داشتم. اين دومين همكاري مشترك ماست. من تيم رو خيلي نمي‌شناختم و بعد از فيلمنامه كه دوستش داشتم يكي از دلايلي كه اين كار را پذيرفتم حضور  خانم شريفينيا بود. چون مي‌دونستم كه مرتضي و ليلا خيلي با هم زياد كار دارند و خيلي مهمه كه رابطه‌شون درست دربياد. مهراوه بازيگر باهوشيه و نكته‌اي كه داره اينه كه در رابطه با بازيگر مقابلش بسيار تواناست. يعني ممكنه يك بازيگر به تنهايي خيلي بازيگر خوبي باشه ولي در ارتباط با همبازي خيلي توانمند نباشه. به نظر من همكار خوب بودن خيلي باارزشه و همين باعث شد در كار، ما با هم بده بستون‌هاي خوبي داشته باشيم. يكي از نكات مثبتي كه در مورد كار مي‌گن باورپذير بودن رابطه ليلا و مرتضي‌است كه دليلش همين رابطه خوب پشت‌صحنه و درك متقابل ما از بازي اون يكي در صحنه است.

مهراوه: آره، منم حرف‌هاي شهرام رو تاييد مي‌كنم كه…

از هم متنفر نباشيم

حالا سر جمع همه صحبت‌ها بايد به يك جايي ختم بشه كه مي‌شه بهش گفت رضايت. رضايتي كه هم بيننده بايد از كار داشته باشه و هم شما از كارتون داشته باشيد. معدل همه اينها تبديل مي‌شه به چيزي كه در رسانه هم موردقبول واقع بشه. حالا شما فكر مي‌كنيد در مورد اين سريال چطور داوري مي‌شيد؟

شهرام: من انتظارم اينه كه عادلانه داوري بشيم. من اعتراف مي‌كنم و مطمئنم مهراوه هم با من هم‌نظره كه ما بر ضعف‌هاي كارمون واقف هستيم. بارها ما سرصحنه نشستيم و درباره خيلي چيزها بحث كرديم. مطمئن باشيد كه سخت‌ترين قضاوت‌ها رو ما خودمون درباره كارمون انجام مي‌ديم ولي چون اين كاريه كه داره در اين شرايط و در اين تعجيل انجام مي‌گيره باوجود اينكه مي‌فهمم به هرحال مردم محصول خوب مي‌خوان و حق هم دارن، انتظارم اينه كه هنگام قضاوت اين رو درنظر بگيرن كه باوجود همه اين شرايط ما باز هم همه تلاشمون رو مي‌كنيم كه بهترينمون رو ارائه بديم. دلم مي‌خواد مردم اين نكته رو درنظر بگيرند. در اين پروژه من همه ۴ماه رو شاهد تلاش تك‌تك بچه‌ها بودم، مهراوه اينجوري بود، همه بازيگرهاي ديگر، مسعود سلامي كه پشت دوربينه گاهي نكاتي رو اشاره مي‌كنه و تذكر مي‌ده كه واقعا مسئله‌شه ولي در حيطه وظايفش نيست و اين نكته‌سنجي و مسئوليت‌پذيري بالاي اون رو مي‌رسونه. خود هادي كه به شدت داره اين تلاش رو مي‌كنه كه همه‌چيز سرجاي درستش قرار بگيره و همه دوستان. انتظارم اينه كه اگر هم انتقاد منفي داريم اين انتقاد رو در مقام دوست بيان كنيم نه دشمن. هدف رو اشتباه نگيريم. گاهي ما نفرت رو به سمت كسي پرتاب مي‌كنيم كه در مقابل ما نيست بلكه در كنار ما قرار داره.

فكر مي‌كنين كارتون در ۳سال ديگه در ذهن‌ها مي‌مونه؟

مهراوه: نمي‌دونم. من هم فقط مي‌دونم تك‌‌تك اين بچه‌ها و ما داريم از جون و دل كار مي‌كنيم. اين تيم يكي از بهترين گروه‌هايي كه باهاشون كار كردم. در مورد مسائل تخصصي نظر نمي‌دم منظورم با انگيزه بودنه. چون در زمينه تخصصي كه من اصلا صلاحيت نظر دادن ندارم ولي انگيزه و عشق به كار رو در تك‌تك بچه‌ها مي‌بينم و اين برام خيلي ارزنده است. خيلي از بچه‌ها به‌خصوص آقاي سلامي و آقاي هادي اينقدر روحيه كمك كردن و مسئوليت‌پذير‌ي‌شون بالاست كه واقعا لحظاتي ما رو از انجام اشتباهات فاحش نجات مي‌دن. من اميدوارم اين همدلي ما باعث بشه دشمني در انتقاد فروكش كنه و دوستانه از هم انتقاد كنيم. دلم مي‌خواد مردم بدونن ما همه تلاشمون رو از ته دلمون انجام مي‌ديم.



گفتگو با شهرام حقيقت دوست و مهراوه شريفي نيا بازيگران خداحافظ بچه
گفتگو با شهرام حقيقت دوست و مهراوه شريفي نيا بازيگران خداحافظ بچه
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

شفق


شفق

واي........شفق...عزيزم مثل فرشته ها شدي فقط دو بال كم داري...
من با خوشحالي زايدالوصفي به كامران كه در كت و شلوار دامادي بيش از هر وقت ديگري جذاب شده بود خيره ميشم.كامران منو به سمت تخت ميبره و تور سرم رو برميداره.همونطور كه به چشمهام زل زده با ولع منو به طرف خودش مي كشه:
-عزيزم پشتتو كن ميخوام زيپتو باز كنم
با كمي خجالت پشتمو بهش ميكنم.حرارت سوزان دستشو روي لباس و سپس روي پوست تنم حس ميكنم.با كمي نازخودمو از عقب توي آغوشش ميندازم.در انتظارم كه نوازشش رو ادامه بده و بدنم رو بيشتروبيشتر لمس كنه ولي ناگهان كامران منو به خودش مي چسبونه و دندونهاش رو توي گردنم فروميبره..خون روي لباس عروسيم شتك ميزنه و كامران با خنده اي چندش آور دندونهاي خون آلودش رو نشونم ميده................................
****************************
با تكاني ناگهاني از خواب بيدار ميشم.خيس از عرقم و موهام به هم چسبيده.ترسان و لرزان توي تخت مي شينم و توي دلم خدارو شكر ميكنم كه اين فقط يك خواب بود.چراغ كنار تخت رو روشن ميكنم.ساعت سه صبحه و از آخرين ديدارمون فقط سه ساعت گذشته .همين سه ساعت قبل وقتي از رستوران بيرون اومديم كامران باز منو مطمئن كرد كه قرار نيست هيچ اتفاق خطرناكي بيفته و اين ها مراحليه كه همه در آغاز طي ميكنند.خدايا پس چرا من اين خواب رو ديدم.آيا واقعا كامران همونيه كه نشون ميده .......آيا واقعا حسن نيت داره يا اينكه چشم دل داره چشم عقلم رو كور ميكنه....
چراغ خواب رو خاموش كردم و دوباره دراز كشيدم و تصميم گرفتم گامهاي بعدي رو محتاط تر بردارم....
******************
صبح نميتونستم چشمهامو باز كنم.خيلي كم خوابيده بودم و اونروز هم شبكار بودم و اين يعني اينكه امشب هم از خواب خبري نيست.براي همين نمي خواستم از تخت بيرون بيام.مادرم روزهايي كه ميدونست شبكارم صبحها كاري به كارم نداشت و ميذاشت تا ظهر بخوابم.بنابراين با خيال راحت دراز كشيده بودم و ميون خواب و بيداري بودم كه ويبره ي گوشيم كه زير بالشتم گذاشته بودم هوشيارم كرد.يك چشمم رو باز كردم و صفحه رو نگاه كردم.شماره ي كامران درخشان خودنمايي ميكرد.يك لحظه ياد خواب ديشبم افتادم و هراسان شدم طوريكه تصميم گرفتم جواب ندم ولي از طرفي دلم براش پر مي كشيد...با صدايي خواب آلودجواب دادم:
سلام
-سلام عزيزم....صبح بخير....و با لحن بشاشي اضافه كرد:
تنبل خانم خوابي هنوز؟منو بگو كه از شوق رام شدن تو به اين زودي بيدار شدم...
پيش خودم كلمه ي رام شدن رو تكرار كردم...آيا براستي رام شده بودم...
شفق....شفق....خوابت برد؟
-نه...منم خيلي كم خوابيدم
-به من فكر ميكردي؟
صداش خالص بودآنقدر كه نتونستم بگم نه:
-بله...
با شوق گفت:
جان...عزيزم...شفق شايد باور نكني ولي دلم تنگ شده برات...دلم ميخواد هر لحظه...هر ثانيه ببينمت...توي اون چشمها نگاه كنم و تو آغو..........
حرفشو خورد و ادامه نداد.گرم شدم و خوابم يادم رفت...
-تو چي؟تو دلتنگم نشدي؟بگو كه شدي...بگو من برات همونقدر مهمم كه تو براي من...بگو عزيزم....
نميخواستم به اين راحتي اعتراف كنم براي همين حرف رو عوض كردم:
-مگه امروز عمل نداريد؟
فهميد.در اين موارد خيلي باهوش بودولي به روي خودش نياورد و كوتاه جواب داد:
سه تا
پس نبايد كم ميخوابيديد
-مهم نيست...عادت دارم...
كه اينطور...پس به شب زنده داري عادت داره..از فكرم و از اينكه از هر حرفش برداشتي ميكنم و به لايه ي سطحي بسنده نميكنم متعجب شدم.من هرگز چنين آدمي نبودم كه روي حرفهاي كسي اينقدر دقيق بشم و تفسير كنم....
-عزيزم حواست به منه؟
چيزي گفتيد؟
-گفتم برم يه چيزي بخورم و برم بيمارستان از اونجا زنگ ميزنم بهت اكي؟
-باشه
-منتظرم باش و نخواب لطفا ديگه... ميخوام وقتي با مني تمام حواست با من باشه...باشه؟
چاره اي جز باشه گفتن نداشتم....اگر تاكيد هم نميكرد خواب از سرم پريده بود.بي اينكه از جام پاشم بهش فكركردم.... فكر كردم...تا اينكه يكساعت بعد دوباره زنگ زد:
عزيزم...الان با مني؟
با شوق جوابشو دادم:
آره
-خوبه....دلم ميخواد هميشه با من باشي...دوست داري هميشه با من باشي؟
قبل از اينكه جواب بدم گفت:
عزيزم يه لحظه گوشي
و بعد رو به كسي گفت:
سلام خانم دكتر....بله مرسي خوبم...شما خوبيد؟
صداي دكتر پناهي از اونور به گوشم خورد.ناخودآگاه گوشهامو تيز كردم و حس كردم حسادت عجيبي به قلبم چنگ انداخت.
آقاي دكتر وقت داريد ميخواستم راجع به مريضي كه ديروز آپاندكتومي كرديد سوالي بپرسم...
ناز بيش از حدي در صداش بود. دوباره سوزش حسادت رو حس كردم.ولي صداي كامران كه با سردي جوابشو داد آرومم كرد:
معذرت خانم دكتر من الان گرفتارم اگه ممكنه باشه براي بعد...
-عزيزم....هنوز گوشي دستته؟
-آره
خب پس من برم فعلا..دوباره زنگ ميزنم...كاري با من نداري؟
-نه
-مواظب خودت باش...
اونروز تا شب كه شبكار بودم دوبار ديگه هم زنگ زد.با وجود اينكه ميدونستم خسته ست و بسيار پرمشغله ولي از اينكه ميون اينهمه كار بيادمه حس شادي و غرور ميكردم.من هيچوقت سركار آرايش نميكردم ولي اونشب خوب به خودم رسيدم طوريكه باعث تعجب مريم شد:
-خبريه؟
-نه...مثلا چه خبري؟
-مثلا اينكه همين امشب قراره آقاي دكتر عقدت كنه منم شاهد عقد باشم.....
-مريم مرض......
-به جان خودم شفق خيلي داري عوض ميشي...نكنه داري عاشق ميشي...آره؟
از سوالش به فكر فرو رفتم.چيزي كه مريم با سادگي ذاتيش گفت دقيقا همون چيزي بود كه من داشتم ازش فرار ميكردم.نميخواستم بپذيرم و از قبول اين حقيقت طفره ميرفتم.
اونشب سريع كارامو كردم چون ميدونستم مياد.بهم گفته بود كه بعد از اتمام كار مطب حتي اگر ساعت دوازده هم شده باشه مياد بالا.ساعت يازده كه همه جا آرام و ساكت و در سكوت شبانه بود اومد.از ديدنش يك لحظه قلبم از حركت ايستاد.عليرغم خستگي بي نهايت خوش تيپ و جذاب بود.مريم يك چشمك به من زدو گفت ميره بخش فرح اينا.وقتي تنها شديم اومد روبروم توي استيشن نشست و با لذت نگام كرد:
چه خوشگل شدي.........
از حرفش خوشحال شدم ولي كمي قيافه گرفتم:
-بودم
-اوهوم...خانم من بايدم خوشگل باشه من كه بدسليقه نيستم......و باز خيره م شد..
خانم من؟منظورش اينه كه ....نذاشت حرفشو توي ذهنم حلاجي كنم...
-عزيزم يه چاي به من ميدي
تو ليوان خودم براش چايي ريختم.
-ليوان خودته؟
-آره
ليوان رو به لبهاش نزديك كرد و در حاليكه چشم تو چشم بوديم زبونشو روي لبه ي ليوان كشيد و بعد اونو به لبهاش نزديك كرد.از كارش داغ شدم و حس كردم جريان گرمي توي بدنم روان شد.اين اولين اشاره ي (س**كسي) كامران بود.از كارش نه تنها ناراحت نشدم بلكه كمي هم تحريك شدم و اين باعث تعجبم شد.آيا اين واقعا منم...همون شفقي كه اگر كس ديگه اي اين كارو ميكرد به شدت حالشو ميگرفت....
در تمام مدتي كه من تو ذهنم درگير بودم چشم از من برنميداشت.نگاهش رنگي از خواهش داشت...شايد خواهش يك بوسه.......براي اينكه جو رو عوض كنم بروش خنديدم و گفتم:
-با اين خستگي اومديد اينجا فقط منو نگاه كنيد؟
-چه كاري بهتر از اين...البته اگر تو بخواي چيز ديگه اي هم لطف كني با كمال ميل ميپذيرم...
از اشاره ي مستقيمش سرخ شدم....
-جان.....نميدوني وقتي سرخ ميشي چقدر خواستني ميشي...
واي خدا.......اين حرفها در عين دلپذير بودن منو شديدا ميترسوند:
-كامران لطفا اينجوري حرف نزنيد اونم تو محل كار
-يعني اگر جاي ديگه اي بوديم ميتونستم بزنم؟
دنبال دستاويزي براي فرار بودم از اينرو گفتم:
يادتونه؟شب اولي كه اومديد تو بخش
-آره يادمه ولي حرفو عوض نكن...در ضمن من يك سوال صبح ازت كردم جوابمو ندادي
با اينكه ميدونستم منظورش چيه خودمو به ندونستن زدم:
-چه سوالي؟
-نگو كه يادت رفته كه باور نميكنم با اين حال دوباره ميپرسم دوست داري با من باشي؟شايد براي هميشه؟
با ترديد جواب دادم:
هنوز زوده براي جواب اين سوال...
گرچه دلم ميگفت بگو بله...
-باشه...پس صبر ميكنم
-آقاي دكتر
خنديد:
انگار اين عادت لعنتي رو نميتوني ترك كني.....جونم بگو
-نميخوام اينجا كسي متوجه بشه...منظورمو ميفهميد كه
-البته..من خودم بيشتر از تو نگران اين چيزام
-مرسي
-خواهش ميكنم خانم پرستار.......و باز خنديد.
وقتي مي خنديد باز شدن هزاران غنچه رو توي قلبم حس ميكردم.توي چشمهاش خيره شدم و از ته دل با خنده ش همراهي كردم..........

از اونشب كامران دنياي من شد و به ظاهر منهم دنياي اون.شب و روز من در كامران خلاصه ميشد .هر بار ميديدمش دچار هيجان و حس غريبي ميشدم و فكر ميكردم اونهم دچار همين حالت ميشه. ولي با اين وجود به رفتار قبليم ادامه ميدادم چون نميخواستم متوجه شورو حرارتم بشه.گاهي سردي رفتارم خودم رو هم به ستوه مياورد ولي كامران صبوري ميكرد.عليرغم اين سردي داشتم شديدا بهش علاقمند ميشدم و حتي شبها كه توي تختم دراز كشيده بودم و بهش فكر ميكردم گاهي آرزوي آغوششو ميكردم.كامران بعد از اونشب و با اون نشانه ي مستقيم (س**كسي) ديگه هيچ حركتي بر اين مبنا نكرده بود و حتي سعي نكرده بود در موقعيتهايي دستمو بگيره.نميدونستم بايد در اين مورد سپاسگزارش باشم يا نه چون مواقعي شديدا دچار كشش غير قابل كنترلي ميشدم.
در محيط بيمارستان هم با وجوديكه ازش خواسته بودم رفتاري نكنه كه شك ديگران رو برانگيزه ولي مرتب تماس ميگرفت حتي در فواصل چند دقيقه اي بين عملهاش و هر وقت هم شيفت بودم حتي اگر شده بود براي چند دقيقه ميومد بالا و منو ميديد.اگر بخش خلوت بود كه حرف ميزديم والا به نگاه بسنده ميكرد.مريم تمام جريان رو ميدونست.تو خونه هم به خواهرم شراره گفته بودم و مادرم هم با شم مادرانه ش چيزهايي حدس زده بود ولي از اونجاييكه ميدونست دخترش كسي نيست كه بيگدار به آب بزنه و دل به آدم نامناسبي بده خيالش راحت بود..كامران در بيمارستان كماكان محبوب همه بود حتي يگانه هم كه نامزد داشت بدش نميومد گاهي جلوي كامران خودي نشون بده.روزهايي كه شيفت صبح بودم عزا ميگرفتم چون اصلا نميتونستم ادا و اطوارهاي دكتر پناهي رو تحمل كنم.يكروز صبح كه گرفتار مريض بدحالي بودم وقتي به استيشن برگشتم كامران و دكتر پناهي رو مشغول بگو بخند ديدم.كامران تا منو ديد به سردي سلام كرد ولي دكتر پناهي منتظر سلام من شد.يك آن احساس كردم از حسادت و عصبانيت دارم گر ميگيرم ولي خودم رو كنترل كردم و به همون سردي جواب سلام كامران رو دادم.براي دكتر پناهي هم سري تكون دادم و در كمال خونسردي و بي اعتنايي به كارم مشغول شدم.هر دو دكترهمچنان كه گرم حرف بودند با خانم واعظي به سمت اطاقها راه افتادند.به ظاهر آروم بودم ولي از سردي رفتار كامران داشتم منفجر ميشدم.با وجوديكه خودم ازش خواسته بودم كه جلو ديگران رسمي رفتار كنيم ولي تاب اين رفتارش و بخصوص خنده هاشو با پناهي نداشتم.دكتر پناهي زودتر كارش تموم شد و در حاليكه نگاهي فاتحانه به من ميكرد بخش رو ترك كرد.دقايقي بعد كامران و خانم واعظي اومدند.كامران مستقيم به من خيره شد:
خانم صبوري لطف مي كنيد يك ليوان چايي به من بديد...
چشمهامو ازش دزديدم و خودمو به نشنيدن زدم.خانم واعظي مستخدم بخش رو كه مشغول تي كشيدن بود صدا كرد و بهش گفت كه براي آقاي دكتر چايي بياره.داشت چايي ميخورد و منو نگاه ميكرد كه بيقرار شدم و نگاهش كردم به اميد اينكه ردي از اون نگاه نوازشگر هميشگي پيدا كنم.در همين موقع چشم خانم واعظي رو دور ديدو با لبش بوسه اي برام فرستادو خنديد.فورا سرخ شدم.اصلا انتظارشو نداشتم ولي فهميدم براي اينكه دل منو بدست بياره اين حركت رو كرده.عليرغم گرمايي كه از كارش بهم دست داده بود با سردي از كنارش گذشتم و رفتم اطاق رست.ميدونستم بي بهونه نميتونه بياد اونجا.از طرفي هم نميخواستم موقع رفتنش باشم كه مجبور به حرف زدن باهاش نشم.ظهر همون روز قبل از اينكه كارم تموم بشه زنگ زد.تا شماره شو ديدم گوشي رو خاموش كردم.ناخواسته ازش دل چركين شده بودم.از خانم واعظي اجازه گرفتم و نيم ساعت زودتر از بيمارستان زدم بيرون.خوشبختانه شماره تلفن خونه رو نداشت و ميدونستم فعلا نميتونه بهم دسترسي داشته باشه.بي اينكه بخوام داشتم اونو و در نتيجه خودمو تنبيه ميكردم.تا شب دست و دلم به هيچ كاري نميرفت.حتي حوصله ي شيرين زبونيهاي نازنين دخترك سه ساله ي شراره رو كه اونروز خونه مون بود نداشتم.گوشيم رو همچنان تا فرداشب كه نوبت شبكاريم بود خاموش نگه داشتم.اينقدر طي اين مدت شبكاري گرفته بودم كه دوباره صداي مادرم بلند شده بود ولي چاره اي نداشتم.تنها در سكوت وآرامش شبانه بود كه ميتونستيم حرف بزنيم.
وقتي اونشب وارد بخش شدم مريم اخمي كردو گفت:
چه عجب پيدات شد
-فرداشب تولد نازنينه واسه همين مجبور شدم زنگ بزنم سوپروايزر يكساعت مرخصي بگيرم
-آره گفت دير مياي......حالا منم دعوتم؟
با پررويي گفتم:
-تو رو واسه عروسيم دعوت ميكنم..............و خنديدم.
-نميخواد خيلي زحمت بكشي داماد دعوتم ميكنه..............بعد با لحن بچگونه اضافه كرد:
تازه حالا كه دعوت نيستم بهت نميگم كه تا حالا آقاي داماد دوبار زنگ زده......
اصلا متعجب نشدم:
چي گفت؟
-گفت بهت بگم بهتره دنبال يه داماد ديگه بگردي...
خنده م گرفت.مريم حتي در بدترين حالات هم آدم شيريني بود.
-كه اينطور......پس اگه دوباره زنگ زدبهش بگو همين خيال رو هم دارم....
از تصور اين فكر قيافه م درهم شد.مريم فوري متوجه شد:
واسا ببينم تو كه جدي نميگي....ميگي؟
-شايد...
-چرا آخه؟
-هيچي...
-دعواتون شده؟
فرصت نشد جواب بدم چون تلفن زنگ خورد.مريم اشاره اي به تلفن كردو رفت به مريضها سر بزنه.نميخواستم جواب بدم ولي مجبور بودم.
تا صدامو شنيد بدون سلام گفت:
چرا گوشيتو خاموش كردي....ميدوني چقدر زنگ زدم...
نميدونستم چي جواب بدم.اونقدر باهاش راحت نبودم كه حرف دلمو بزنم از طرفي هم نميخواستم متوجه ي حسادتم بشه.با صدايي جانگداز حرفشو تكرار كرد:
-شفق عزيزم....واسه چي نميخواستي با من حرف بزني.....
همين كافي بود كه منو تسليم كنه...
-من.........من....
-تو چي عزيزم.....راحت باش....بگو...
اختيار از دستم در رفت و درحاليكه ناخنهامو كف دستم فرو ميكردم گفتم:
چرا با اون ميخنديدي؟
بلند خنديد:
كوچولوي ديوونه..من كه نميتونم با همه دوئل كنم...ولي ميتونم به عروسك ناز خودم اين قول رو بدم كه دلم مال اون باشه.......
خام شدم.......تسليم شدم....و پذيرفتم........
و اونم ادامه داد:
ديگه ازم دلخور نيستي؟
خنديدم.......
جان...عزيزم.........شفق يه قول به من بده.........قول بده تو هيچ شرايطي ايمانتو به من از دست ندي..قول ميدي؟...باشه گلم؟...باشه بيبي؟
-باشه
-مرسي عزيزم.....حالا كي همديگه رو ببينيم؟
آخرين ديدار ما در محيط بيرون در رستوران بود.
-ما كه داريم هر روز همديگه رو مي بينيم.....فكر كنم اين كافي باشه...
-نه..نيست.......من ميخوام كنارم باشي.......پيشم باشي......توقع زياديه؟
-ميدونستم تا حدودي حق داره ولي دست خودم نبود.هنوز هم نميتونستم امنيتي رو كه بايد حس كنم...
ناگهان توي گوشم نجوا كرد:
عزيزم.....نميخواي خونه مو ببيني؟
جا خوردم.....گرچه ميدونستم اينو روزي ميگه
-اين دعوت غير مستقيمه؟
خنديد:
نه اتفاقا خيلي هم مستقيمه.....كي؟.........كي مياي؟
-منكه نگفتم بله
-ميگي.......فقط روزشو بگو.....فردا خوبه؟
اصلا نميتونستم تصورش رو هم بكنم ......از تنها بودن باهاش ميترسيدم.ترسمو حس كرد:
-شفق..... به من اعتماد نداري؟
-دارم.....
-پس بگو كي؟
چشمهامو بستم.......يه نفس عميق كشيدم:
-نه....فردا نه.....پس فردا كه آفمه.........................



شفق
شفق
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

تكنولوژي WiFi چيست ؟


تكنولوژي WiFi چيست ؟

http://p30upload.com/download.php?imgf=1307877810_0_036338001283088242_ 1212892382TI5EBJ.jpg (http://p30upload.com/download.php?imgf=1307877810_0_036338001283088242_ 1212892382TI5EBJ.jpg)



WiFi روش بيسيم براي ايجاد و اداره شبكه است كه به آن شبكه سازي ۸۰۲.۱۱ و شبكه سازي بيسيم نيز گفته مي شود . بزرگترين نقطه قوت WiFi ، سادگي آسان است . شما مي توانيد كامپيوترهاي منزل يا محل كار خود را بدون نياز به سيم به يكديگر متصل كنيد .



اگر در دفتر كار خود يك شبكه داشته باشيد ، روش هاي بسيار زيادي براي اتصال كامپيوترهاي شبكه شما به هم وجود دارد .
WiFi روش بيسيم براي ايجاد و اداره شبكه است كه به آن شبكه سازي ۸۰۲.۱۱ و شبكه سازي بيسيم نيز گفته مي شود . بزرگترين نقطه قوت WiFi ، سادگي آسان است . شما مي توانيد كامپيوترهاي منزل يا محل كار خود را بدون نياز به سيم به يكديگر متصل كنيد . كامپيوترهايي كه شبكه را تشكليل مي دهند مي توانند تا بيش از ۱۰۰ فوت از هم فاصله داشته باشند .
در اين مقاله ما در مورد دو جنبه متفاوت WiFi بحث خواهيم كرد . اول ما در رابطه با تكنولوژي پايه كه امكان شبكه سازي WiFi را فراهم مي كند بحث مي كنيم .
سپس در مورد سخت افزار مورد نياز براي ساخت شبكه WiFi توضيحاتي را ارائه مي كنيم و سپس در مسير درك مسائل مرتبط با تنظيم و دسترسي به يك WiFi hotspot در منزل به شما كمك مي كنيم .


● شبكه Walkie_Talkie .
اگر مي خواهيد با شبكه سازي بيسيم در ساده ترين سطح آن آشنا شويد ، يك جفت Walkie_Talkie ارزان قيمت ۵ دلاري را در نظر بگيريد . اينها راديوهاي كوچكي هستند كه قادر به ارسال و دريافت امواج راديويي مي باشند . وقتي در يك Walkie_Talkie صحبت مي كنيد ، صداي شما توسط يك ميكروفون دريافت مي شود . سپس به شكل يك فركانس راديويي كد گذاري مي شود و توسط آنتن آن ارسال مي گردد . Walkie_Talkie ديگر مي تواند امواج ارسال شده را توسط آنتن خود دريافت كند ، صداي شما را كه به شكل امواج راديويي كد گذاري شده decode كند و آن را از يك بلند گو پخش نمايد .
يك Walkie_Talkie نمونه مثل اين ، با قدرت سيگنالي در حدود ۰.۲۵ وات امواج را ارسال مي كند و برد آنها مي تواند و برد آنها مي تواند به حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ فوت برسد . بياييد تصور كنيم كه شما قصد داريد دو كامپيوتر را با استفاده از تكنولوژي Walkie_Talkie در يك شبكه به هم وصل كنيد :
شما هر دو كامپيوتر با يك Walkie_Talkie تجهيز مي كنيد .
شما براي هر دو كامپيوتر روشي را براي مشخص نمودن اينكه آيا قصد ارسال يا دريافت امواج را دارد معين مي نماييد .
شما روشي را بمنظور تبديل كد هاي باينري ( دودويي ) ۰ و ۱ ها به دو beep متفاوت كه Walkie_Talkie بتواند آنها را ارسال و دريافت كند و بين beep ها و ۰ و ۱ ها عمل تبديل به انجام برساند مشخص مي كنيد .
اين سناريو عملاً كار مي كند . تنها مشكلي كه در اين زمينه وجود دارد اين است كه نرخ تبادل داده بسيار آهسته و كند است . يك Walkie_Talkie ۵ دلاري براي كار با صداي انسان طراحي شده است ، بنابراين شما نمي توانيد حجم زيادي از داده ها را به اين روش ارسال كنيد . شايد ۱۰۰۰ بيت در ثانيه .


● تكنولوژي راديويي WiFi .
راديوهايي كه در WiFi استفاده مي شود خيلي با راديوهاي بكار رفته در Walkie_Talkie هاي ۵ دلاري متفاوت نيست . آنها از توانايي ارسال و دريافت برخوردار هستند . آنها داراي قابليت و توانايي تبديل ۰ و ۱ ها به امواج راديويي و سپس تبديل آنها به ۰ و ۱ ها هستند .
سه تفاوت عمده بين راديوهاي WiFi و Walkie_Talkie ها وجود دارد :
راديوهاي WiFi كه با استاندارد هاي ۸۰۲.۱۱b و ۸۰۲.۱۱g كار مي كنند در ۲.۴GHz امواج را ارسال مي كنند ، در صورتيكه آنهايي كه از استاندارد ۸۰۲.۱۱a تبعيت مي كنند در ۵GHz امواج را ارسال مي نمايند . Walkie_Talkie هاي عادي عموماً در ۴۹MHz كار مي كنند . فركانس بالاتر امكان نرخ هاي داده اي بالاتر را فراهم مي كند .
راديوهاي WiFi از تكنيك هاي كد گذاري پيشرفته تري استفاده مي كنند كه بنوبه خود موجب نرخ هاي داده اي بالاتري مي شود . براي ۸۰۲.۱۱a و ۸۰۲.۱۱g ، تكنيك بكار گرفته شده ، orth_ogonal freguency_division multiplexing (OFDM) نام دارد . براي ۸۰۲.۱۱b اين تكنيك با عنوان : Complementary Code Kying(cck) شناخته مي شود .
راديوهاي بكار رفته در WiFi از قابليت تغيير فركانس ها برخوردار هستند .
كارت هاي ۶۰۲.۱۱b ميتوانند مسيقيماً بر روي هر يك از اين سه باند ارسال شوند ، يا مي توانند پهناي باند راديويي در دسترس را به چندين كانال و hop frequency بين آنها تبديل كنند . مزيت frequency hopping در اين است كه در مقابل اختلال و پارازيت بسيار ايمن تر است و به چندين عدد از كارت هاي WiFi اجازه مي دهد بطور همزمان و بدون ايجاد اختلال در كار هم با يكديگر مكالمه كنند .
بدليل اينكه آنها امواج را با فركانس هاي بسيار بالاتري در مقايسه با Walkie_Talkie ها ارسال مي كنند ، و بدليل تكنيك هاي كدگذاري بكار رفته در آنها ، راديوهاي WiFi مي توانند در هر ثانيه داده هاي بسيار زيادي را اداره و كنترل كنند .
۸۰۲.۱۱b مي تواند تا ۱۱ مگابيت در ثانيه ( اگر چه ۷ مگابيت درثانيه معمول تر است ، و ۸۰۲.۱۱b در صورتيكه اختلال زيادي وجود داشته باشد تا كمتر از ۱ يا ۲ مگابيت در ثانيه تنزل مي كند ) را handle كند . ۸۰۲.۱۱g و ۸۰۲.۱۱a مي توانند تا ۵۴ مگابيت در ثانيه را handle كنند ( اگر چه ۳۰ مگابيت در ثانيه معمول تر است ) .
شما ممكن است از اينكه نامگذاري از كجا نشات گرفته است دچار كنجكاوي شويد . انستيتوي مهندسان الكتريك و الكترونيك استانداردها را ايجاد مي كند ، و آنها اين استانداردها را به شكل منحصر به فردي شماره گذاري مي كنند . استاندارد ۸۰۲.۱۱ شبكه هاي بيسيم را در بر مي گيرد . حروف b،a و g به سه نوع استاندارد متفاوت اشاره مي كنند :
۸۰۲.۱۱b اولين نسخه اي بود كه به بازار مصرف رسيد و كندترين و ارزان قيمت ترين در بين اين سه استاندارد محسوب مي شود . همانگونه كه در بالا اشاره شد ، ۸۰۲.۱۱b در ۲.۴GHz ارسال مي شود و مي تواند تا ۱۱ مگابيت در ثانيه را كند .
۸۰۲.۱۱a نسخه بعدي اين استاندارد بود كه در ۵GHz عمل مي كند و قادر است تا ۵۴ مگابيت در ثانيه را handle كند .
۸۰۲.۱۱g تلفيقي از هر دو مورد قبل است كه در ۲.۴GHz عمل مي كند اما داراي سرعت ۵۴ مگابيت در ثانيه اي ۸۰۲.۱۱a است .
خوشبختانه ، تمام اين تكنولوژي هاي راديويي در كارت WiFi گنجانده شده است كه كاملاً هم مخفي است . در واقع ، WiFi ، يكي از ساده ترين تكنولوژي هايي است كه شما از آن استفاده كرده ايد


● اضافه كردن WiFi به يك كامپيوتر .
يكي از بهترين چيزها در مورد WiFi سادگي آن است . تعداد زيادي از laptop هاي جديد با كارت WiFi توكار به بازار عرضه شده اند ـ ـ در بسياري از موارد شما براي شروع كار با WiFi مجبور به انجام هيچ كاري نيستيد . همچنين افزودن يك كارت WiFi به يك laptop قديمي تر يا به يك كامپيوتر روميزي بسيار ساده است . كاري كه بايد انجام دهيد عبارت است از :
يك كارت شبكه ۸۰۲.۱۱b ، ۸۰۲.۱۱a يا ۸۰۲.۱۱g بخريد . ۸۰۲.۱۱g از مزيت سرعت هاي بالاتر و قابليت كار و تطابق مناسب در تجهيرات ۸۰۲.۱۱b برخوردار است .
براي يك laptop ، اين كار بطور معمول يك كارت PCMCIA كه آن را در شكاف PCMCIA كامپيوتر قابل حمل خود قرار مي دهيد خواهد بود . يا مي توانيد يك آداپتور بيروني كوچك خريداري كنيد و آن را به يك درگاه USB وصل كنيد .
براي يك كامپيوتر رو ميزي ، شما مي توانيد يك كارت PCI كه آن را در داخل كامپيوتر نصب مي كنيد خريداري كنيد و يا يك آداپتور بيروني كوچك كه مي توانيد از طريق كابل USB آن را به كامپيوتر متصل كنيد تهيه نماييد .
كارت را نصب كنيد .
درايورهاي كارت را نصب كنيد .
به hotspot دسترسي پيدا كنيد .
يك hotspot عبارت است از يك نقطه براي يك شبكه WiFi كه يك جعبه كوچك است كه به اينترنت متصل شده است . اين جعبه شامل يك راديوي ۸۰۲.۱۱ است كه مي تواند بطور همزمان با بيش از ۱۰۰ كارت ۸۰۲.۱۱ صحبت كند . در حال حاضرWiFi hotspot هاي زيادي در مكان هاي مثل رستوران ها ، هتل ها ، كتابخانه ها و فرودگاه ها وجود دارد . شما همچنين مي توانيد hotspot خودتان را به روشي كه ادامه اين مقاله خواهيد ديد در منزل ايجاد كنيد .

منبع : maghaleh
تكنولوژي WiFi چيست ؟
تكنولوژي WiFi چيست ؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

شفق...


شفق...

در همين موقع ماشين كامران رو ديدم كه از در بيمارستان بيرون اومد.سريع پشتمو كردم و به راه افتادم.برخلاف تصورم از كنارم با سرعت گذشت.جا خوردم.انتظار داشتم جلو پام بايسته.بازم بي اختيار ازش ناراحت شدم ولي تو دلم گفتم گور پدرش و به راهم ادامه دادم.بيمارستان توي يك خيابون فرعي بود و ميدونستم اين وقت روز تاكسي گيرم نمياد بايد تا سر خيابون اصلي ميرفتم.به سر خيابون كه رسيدم بازم معطل شدم.داشتم اينورو اونور رو سرك ميكشيدم كه ماشيني عقب عقب اومدو جلوم ايستاد.كامران شيشه رو پايين دادو در حاليكه عينك آفتابيشو برميداشت با خنده گفت:
-داشتي دنبال من ميگشتي؟
با غيظ رومو برگروندم.
-سوارشو اينجا اين موقع ماشين گيرت نمياد...
-سرمو از شيشه بردم تو:
-شما تازگيها تغيير شغل داديد؟
با هوش ذاتيش متوجه ي متلكم شد:
به خاطر تو......و نجواگونه ادامه داد:
به خاطر تو راننده ي تاكسي هم شدم...
ازلحن و صداي گرمش داغ شدم اونم از موقعيت استفاده كرد:
سوار شو شفق....من كه مزاحم خيابوني نيستم
با اكراه سوار شدم .البته در عقب رو باز كردم.حركت نكرد.برگشت طرفم و توي چشمهام زل زد:
بيا جلو لطفا
-همينجا جام خوبه
-اينجوري ناجوره بيا جلو
لجوج شدم:
اگر ناجوره پياده ميشم
-بيا جلو خواهش ميكنم به حد كافي خسته هستيم هردومون
اينو راست ميگفت.براي همين مجبور شدم برم جلو.همينكه سوار شدم به سرعت راه افتاد.برگشتم و دزدكي به نيمرخ جذابش خيره شدم.بوي ادوكلن سرد و تلخش توي ماشين پيچيده بود و تو اون گرما خيلي دلپذير بود.كامران سكوت رو شكست:
خب كجا بايد برم؟...... و برگشت كاملا نگاهم كرد:
نميخواد دزدكي نگاه كني راحت باش
تو اون گرما سرخ شدم و زير لبي نشاني حوالي خونمونو دادم.چند دقيقه اي بينمون سكوت بود تا اينكه بازبه حرف اومد:
چرا ديشب نيومدي؟
از دهنم پريد:
اومدم.....
با تعجب نگام كرد:
اومدي؟پس چرا...... و كمي درنگ كرد:اهان كه اينطور
-چي اينطور
-فكر كردي من ميخوام بخورمت كه داخل نيومدي نه....
دستشو از روي دنده برداشت و رو دستم گذاشت:
من اگه بخوام تورو بخورم هيچي مانعم نيست...
دستمو آروم از زير دستش كشيدم..
-شفق تو راجع به من چي فكر كردي......فكر كردي با اين دك و پزم يه دن ژوانم...خودت خوب ميدوني لب تر كنم زير دست و پام ريخته...من غير از اينجا دو تا بيمارستان ديگه هم كار ميكنم اون دو جاي ديگه هم مثل اينجا طرفدار دارم ولي خودم نميخوام......
-من هيچي راجع به شما فكر نكردم
-يعني تو اصلا در مورد من فكر نكردي؟
من من كردم:
نه
دوباره برگشت و نگام كرد:
-دروغ ميگي............و اغواگرانه اضافه كرد:عزيزم...
واي...واي........اين ديگه داشت از حدش تجاوز ميكرد:
-همينجا پياده ميشم
-اينجا؟تا جلو در بايد ببرمت.......براي قرار بعدي بايد آدرستو ياد بگيرم
-قراري در كار نيست.......
خنديد و با اطمينان گفت:
هست والا نميذارم پياده شي
-چه اصراري داريد.....اصلا چي ميخوايد بگيد؟
-بيا ميفهمي......
خسته بودم.خوابم ميومد و حوصله ي جروبحث نداشتم.از طرفي توي دلم رك به خودم گفتم كه خوشم اومده ازش پس چرا بايد فرار كنم.متوجه ي نرمي من شد.چشمهامو بستم و گذاشتم تا دم خونه ببرتم.
مرسي از اينكه منو رسونديد..
خواهش ميكنم...مكث كرد:عزيزم........
اه لعنتي...جوري ميگفت عزيزم كه انگار چيزي رو بدنم به گردش درميومد....
-شفق فردا چه وقت كاري؟
-عصركارم
-پس فردا چي؟
-شبم
پس لابد همش يا شبي يا عصري ....
خنديدم:
-آره
-با لذت نگاهم كرد:
-چقدر خوشگلتر ميشي وقتي ميخندي...
ديگه جاي موندن نبود.دستگيره رو گرفتم كه پياده شم .با تحكم گفت:
قبل از اينكه پياده شي شماره تو بده
-و اگه ندم؟
-اولا كه ميدي...و دوم اگه بخوام شماره تو گير بيارم كار سه ثانيه ست ولي ميخوام خودت بدي....
جوري كلمه ي بدي رو تلفظ كرد كه باز سرخ شدم.زير لب چيزي گفت كه متوجه نشدم:
-چيزي گفتيد؟
-گفتم زود باش شماره بده
با اينكه ميدونستم چيز ديگه اي گفته ولي شماره رو دونه دونه گفتم و سريع پياده شدم.نايستادم كه خداحافظي كنه درو باز كردم و پريدم تو خونه........
**********************
سرسري يه چيزي خوردم و افتادم تو تخت و به كامران فكر كردم.احساس كردم كه داره كم كم برام پررنگ ميشه و حسابي درگيرم ميكنه.الان كه اولين قدم رو برداشته بودم آرومتر شده بودم ولي باز هم نميتونستم بدرستي تصميم بگيرم چون نميدونستم قصدونيتش چيه.اونقدر فكرم بسته نبود كه تا دوبار با مردي حرف زدم به فكر ازدواج بيفتم ولي از طرفي هم ميدونستم اگر قصد سوءاستفاده از من داشته باشه نابود ميشم چون خودم رو مي شناختم .من اگر از نظر عاطفي به كسي احساس پيدا ميكردم به سختي ميتونستم دل بكنم براي همين بين دوراهي مونده بودم.خدايا باز دچار خوددرگيري شدم...خدايا خودت كمكم كن..راه رو نشونم بده.......
داشت چرتم ميگرفت كه تلفنم زنگ خورد.شماره ش غريبه بود براي همين نميخواستم جواب بدم ولي احتمال اينكه كامران باشه باعث شد گوشي رو بردارم:
بله؟
-هنوز بيداري؟
با هيجان گوشي رو به خودم چسبوندم:
زنگ زديد اينو مطمئن شيد؟
-نه زنگ زدم با يه خانم جذاب تودل برو حرف بزنم كه نگاهش آدمو نابود ميكنه.........
ضربان قلبم بالا رفت.نفسم به شماره افتادو گوشي رو بيشتر و بيشتر به خودم فشردم....
-خوبي عزيزم؟
-آقاي دكتر؟
-آقاي دكتر خودتي مگه ما الان تو بيمارستانيم بهم بگو كامران
با اينكه سخت بود برام اما گفتم:
-كامران
با صدايي عميق و گرم جوابمو داد:
جونم
احساس كردم قلبم فرو ريخت.صداي ضربان قلبم رو كه با شدت خودشو به سينه م ميكوبيد مي شنيدم.بر خلاف ميلم بريده بريده گفتم:
لطفا اينقدر با من راحت حرف نزنيد
حرفمو به خودم برگردوند:
تو هم لطفا اينقدر رسمي با من حرف نزن.........عزيزم دوست نداري با من راحت باشي؟
خدايا...خدايا..........چرا داره دست و پام ميلرزه...چرا در مقابل اين مرد من رامم....چرا نميتونم اون شفق قبلي باشم...مردي كه خيلي هارو ميتونه به زانو دربياره كم كم داره منم اسير ميكنه...نه.....نبايد اين اجازه رو بهش بدم....نبايد فكر كنه ميتونه هركسي رو كه ميخواد بدست بياره...از اينرو سخت شدم:
-نه دوست ندارم...الان هم خوابم مياد.روز خوش
قبل از اينكه چيزي بگه گوشي رو قطع و بعد خاموش كردم.من اونموقع نميدونستم كه اين گريزهاي من اونو مشتاق و مشتاق تر ميكنه...مشتاق در بدست آوردن من...........

اونروز تا فرداش كه عصركار بودم گوشيمو ديگه روشن نكردم.توي بيمارستان هم مطمئن شدم كه صبح براي ويزيت اومده و قاعدتا ديگه نبايد بياد.تلفن ها هم دوباره به مريم گفتم جواب بده.ميخواستم تا حد امكان هيچ برخوردي باهاش نداشته باشم.نبايد ميذاشتم اين مرد منو تحت تاثير قرار بده چون هيچ شناختي ازش نداشتم و از طرفي نميخواستم به نداي قلبم گوش كنم.با همه ي اينها نميدونم چرا هنوز التهاب داشتم.قلبم منو به سمت كامران ميكشوند وعقلم دورم ميكرد.سعي كردم سرمو به كار گرم كنم كه كمتر فكرو خيال كنم........
-شفق.......شفق..مگه كري دختر گوشيت خودشو كشت از بس زنگ خورد...
گوشيمو موقع كار توي جيب روپوشم ميذاشتم.البته هميشه رو سايلنت ولي اونروز فراموش كرده بودم ببرمش رو سايلنت و اونقدر توي افكارم غرق بودم كه صداشو نشنيده بودم.
از ترس اينكه كامران باشه با ترديد گوشي رو ازجيبم درآوردم.خودش بود.مات به شماره ش نگاه ميكردم
-شفق چرا جواب نميدي؟
-نميخوام جواب بدم
-چرا؟مگه كيه؟
-مريم ممكنه اينقدر سين جيم نكني...اصلا حوصله ندارم
مريم بيچاره كه ديد هوا پسه ديگه چيزي نپرسيد.منم گوشي رو خاموش كردم و دوباره گذاشتم تو جيبم.بلافاصله تلفن بخش زنگ خورد...
-مريم بيا جواب بده لطفا
-تو نزديكتري خودت جواب بده
-بيا ديگه
مريم با دلخوري روشو اونور كرد:
-وقتي من محرم نيستم بهتره تلفنم جواب ندم
-ديوونه كي گفته تو محرم نيستي فعلا بيا جواب بده بعدا بهت ميگم
مريم درحاليكه برام چشم و ابرو ميومد گوشي رو برداشت.
-به سلام آقاي دكتر ....و با بد(جن**س**ي) اضافه كرد:
-الان با خانم صبوري ذكر خيرتونو ميكرديم...
تا اينو گفت يك نيشگون از پاش گرفتم...
-آخ...نه..نه چيزي نيست پام گرفت به ميز...نه آقاي دكتر خبري نيست.......خانم صبوري؟
با شنيدن اسمم گوشمو تيز كردم
-بله...خانم صبوري بيكار الان كنار من ايستادند...گوشي..چشم الان گوشي رو ميدم بهشون
اي خدا بگم چكارت نكنه مريم..........نجوا كردم بگو نيست
مريم جلو گوشي رو گرفت:
ميدونه هستي....و گوشي رو به طرفم گرفت.بي ميل گوشي رو گرفتم و خيلي آروم سلام كردم
-به خانم فراري...حال شما؟
-خوبم
-بايد هم خوب باشي وقتي گوشي رو روي من قطع ميكني
-خوابم ميومد
-جدا؟..............و با سردي اضافه كرد:
خوب گوش كن شفق من پسر هيجده ساله نيستم حوصله ي اين بچه بازيها هم ندارم.....بعد از ساعت كاريت برو خونه ساعت نه ميام دنبالت .....
از اينكه اينقدر از خود مطمئنه و از اينكه با اين تحكم باهام حرف زد ناراحت شدم و نتونستم جلو خودمو بگيرم:
نكنه فكر كرديد منم يكي از مريضهاتونم كه اينطور اوردر ميديد
فهميد تند رفته چون از در ديگري وارد شد:
اگر خواهش كنم چي؟
تصميم گرفتم برم .ميخواستم كار رو يكسره كنم.ديگه نميتونستم به اين موش و گربه بازي ادامه بدم:
-اونوقت ميتونم روش فكر كنم
احساس كردم دندون غروچه كرد:
باشه..........و ادامه داد:فكر كردي؟
خنده م گرفت.انگار آتشش خيلي تند بود.سكوت كردم و اون تكرار كرد:
شفق...عزيزم....نه بيام دنبالت؟
آتش گرفتم....گر گرفتم....داغ و ملتهب جوابشو دادم:
باشه......
نفهميدم چطور تلفنو قطع كردم.در تمام اين مدت مريم با تعجب نگام ميكرد.و وقتي حرفام تموم شد صبرش سراومد:
ميشه بگي جريان چيه؟
خودمو انداختم رو صندلي.نميدونم چرا احساس خستگي ميكردم:
يك ليوان آب بهم بده تا بهت بگم.........
*********************
با هماهنگي يك ساعت زودتر رفتم خونه.سريع يه دوش گرفتم و كمي آرايش كردم.مانتو سبز تيره با شال سبز يشمي پوشيدم.سر ساعت هشت و سي دقيقه با زدن عطر مخصوصم به پشت گوشهام و مچ دستهام آماده ي آماده بودم.فعلا نميخواستم مادرم كاملا چيزي بدونه سربسته يه چيزي بهش گفتم.ربع ساعت بعد روي گوشيم زنگ زد كه بيرون منتطرمه.آخرين نگاه رو توي آينه به خودم كردم.كيفم رو برداشتم و از در زدم بيرون
********************
اونشب كامران منو به يك رستوران سنتي برد.در تمام طول راه توي ماشين حرف نزده بوديم.نميدونم چه مراوده اي با صاحب رستوران داشت ولي منو مستقيم برد روي تختي كه با گبه فرش شده بود و با حفاظي تقريبا از بقيه ي رستوران جدا ميشد.
-اميدوارم بدت نياد رو تخت بشينيم
-نه...توي رستوران سنتي بايد روي تخت نشست
رويروي هم روي تخت نشستيم.الان ميتونستم خوب نگاهش كنم.يك پيراهن آستين كوتاه سفيد با خطهاي مشكي و شلوار مشكي پوشيده بود.صورتش رو حسابي اصلاح كرده بود.بوي افتر شيو و ادوكلنش قاطي شده بود و رايحه ي خاصي ايجاد كرده بود.كلا خيلي خوش تيپ بود.ار اون تيپ ها كه هرجا ميرند حتي بعد از رفتنشون اثرگذارند.متوجه برانداز كردن من شد.چون خودش هم اين مدت بيكار نبود و داشت منو ديد ميزد هر دو همزمان به حرف اومديم:
-شفق
-آقاي دكتر
-من اسم دارم اسممو بگو لطفا...حالا بگو چي ميخواستي بگي
-نه...شما بگيد
من شما نيستم شفق يا لااقل براي تو شما نيستم
نگاهي جادويي بهم كرد و خودشو جلو كشيد و دستمو بدست گرفت:
عزيزم با من راحت باش...باشه ؟
سرمو به علامت مثبت تكون دادم و سعي كردم دستمو آزاد كنم.نذاشت:
نگران دستت نباش جاش خوبه
اين بشر چه اعتماد به نفسي داشت.من رفته بودم كه سنگهامو باهاش وابكنم ولي اون تو فكر ديگري بود.سرمو انداختم پايين.نميخواستم اسير چشمهاش و حضور قدرتمندش بشم:
ميشه بگي چه اصراري روي اين ديدار داشتي؟
-بذار براي بعد از شام
همين موقع پيشخدمت اومد و مجبور شد دستمو رها كنه.پيشخدمت سالادو ماست و ترشي و سبزي خوردن و دوغ رو روي ميز گذاشت.در تمام اين مدت سنگيني نگاهشو روي خودم حس ميكردم.سرمو بلند كردم.به چشمهاي هم خيره شديم.گم شديم.....حل شديم.........فارغ از زمان و مكان شديم.......
با صداي پيشخدمت به خودمون اومديم:
آقاي دكتر و خانم چي ميل ميكنند؟
كامران حتي اين موقع هم حاضر نشد نگاهشو از من بگيره و در حاليكه عميق تر منو ميكاويد گفت:
عزيزم اجازه ميدي من غذا رو انتخاب كنم...........
****************
در تمام مدت شام خوردن چشم از من برنميداشت.نميتونستم زير اين نگاه مستقيم چيزي بخورم...كامران هم متوجه شد:
-هميشه اينقدر كم خوراكي؟
-اگر يكي لقمه هامو بشماره آره
خنديد:
باشه...نگات نميكنم با خيال راحت بخور
ولي خيال من راحت نميشد.دلشوره داشتم.نميدونستم پايان اين ماجرا چي ميشه...
بعد از اينكه پيشخدمت سفره رو جمع كردو برامون چاي و ميوه آورد كامران در حفاظ رو بست .تمام جسارتمو جمع كردم:
-خب؟
-خب چي؟چي ميخواي بشنوي؟...ميخواي بشنوي از ميون اينهمه زن و دختر كه دورم ريخته چشمم تورو گرفته...اره شفق؟خب پس بدون كه تنها كسي بودي كه تو اين چند سال تونستي منو اسير كني...........خودشو كشيد جلو و ادامه داد:اسير چشمهات شدم شفق....
واي خدا.......بدادم برس...احساس كردم دورو برم هوا نيست و دارم خفه ميشم...رنگ صورتم برگشت...كامران هراسان شد:
عزيزم......چي شد؟اينقدر از من بدت مياد؟
مساله اين بود كه من نه تنها ازش بدم نميومد بلكه داشتم وابسته ش ميشدم.چيزي كه اصلا نميخواستم........
نه...مسئله اين نيست
-پس چيه؟
-نميدونم...خودمم نميدونم........
با اشتياق نگاهم كرد:
-مي فهمم عزيزم...اين يه چيز كاملا طبيعيه ..تو نبايد وحشت كني.......حالا بگو ببينم كسي كه توي زندگيت نيست؟
-نه.........
-نبوده هم؟
-نه................
با اين حرف من خودشو كشيد جلوتر و دوباره دستمو توي دستهاي مردونه ش گرفت:
خوشحالم كه كسي نيست.......عزيزم.........
باز سرخ شدم...
-آخ من فدات بشم كه هرچي ميگم سرخ ميشي........
سردرگم شدم.من اومده بودم بهش بگم كه ديگه كاري به كارم نداشته باشه ولي حالا.....
-كامران........
-جونم.....جونم عزيزم........
ميترسم...
-نترس.....هيچ اتفاقي نميفته
-مطمئني؟
-اوهوم............و شروع به نوازش دستانم كرد.حسي داغ...غير قابل توصيف و عصيانگر در تمام بدنم به حركت دراومد......عزيزم نميخواي از خودت بگي
اونچه كه لازم بود گفتم.اونم گفت كه تك فرزند خانواده ست ولي سالهاست كه زندگي مستقلي داره.گرم صحبت شديم و زمان رو از ياد برديم...
-كامران دير شد...بريم لطفا..........
-باشه هر چي تو بگي
انتظار اينهمه نرمش رو نداشتم...
-ولي قبل از اينكه بريم اين مال توست.......
از توي كيف دستيش يك جعبه ي كادوپيچ شده درآورد.
گيج شدم:
-به چه مناسبت؟
-بازش كن مي فهمي
ساعت بود.يك ساعت مچي نگين دار خيلي زيبا....
-اين جاي اونكه به خاطر من شكست...
-ولي من....
-قبول كن لطفا........خواهش ميكنم.....
***************************
اونشب وقتي توي تختم دراز كشيده بودم و به كامران فكر ميكردم به اين حقيقت پي بردم كه عاقبت اسير شدم............

شفق...
شفق...
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۱:۰۰:۴۴ توسط: موضوع: | نظرات (0)

آموزش چیدمان هفت سین
کارتون سفر های گالیور
کارتون گوریل انگوری
بند انداز برقی بانوان