عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه
عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه
عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه
عكس هاي جديد از پشت صحنه سريال خداحافظ بچه
ادامه مطلب
ديگه فرمايشي نيست
اگه من جاي شما بودم فرار نميكردم مي ايستادم و حرفم رو ميزدم
رفتنم هم همين معني رو ميده
مي دوني اگه برادر محترمتون بفهمه چه آتيشي مي گيره
خب تو خاموشش كن مگه بلد نيستي
خوب مسافرت ما رو داري خراب مي كني ها دستت درد نكنه ولي اميدوارم بهت خوش بگذره
متشكرم به تو هم همين طور به همه سلام برسون
در مقابل چشم هاي متعجب همه نگاهي به مهناز انداخت و گفت
خوب دوره تون زده مامان مهناز
ماشين را كنار جاده كشيد و با زدن ضربه آرامي روي شانه ي نيما گفت
ساعت خواب نيما خان قصد بيدار شدن نداري
رسيديم يعني من اينقدر خوابيدم
تو دنبال همسفر بودي يا راننده راستشو بگو
واقعا عذر ميخوام تقصير خودته خب بيدارم ميكردي
از اينجا به بعد مجبوريم از هم جدا بشيم
من خيلي گرسنه ام ماني مياي بريم يه چيزي بخوريم بعد خودم مي رسونمت يه هتل شيك موافقي
به شرطي كه منو نبري به هتلي كه حقوق يك سال كارم رو ازم بگيرن
نترس يه هتل 5 ستاره ولي كم هزينه مي برمت خوبه
اونم تو اصفهان
هر دو با صداي بلند خنديدند و حركت كردند
محمد نگاهي به اطراف شهر انداخت و گفت
اگه جايي براي اقامت من پيدا نمي كني خودتو به دردسر ننداز من خودم بالاخره يه جايي رو پيدا ميكنم
اتفاقا دارم مي برمت يك جاي دنج و آروم كه حسابي بهت خوش بگذره
پس چرا داري وارد خيابون هاي فرعي مي شي فكر كنم هتل يا مهمانسرا وسط شهر باشه نه وسط ساختمان هاي مسكوني
نيما با لبخندي معنا دار داخل كوچه ي پهن و زيبايي پيچيد كه از نماي ساختمان هايش كاملا مشخص بود منطقه اعيان نشين
شهر است مقابل خانه اي بزرگ توقف كرد و چندين مرتبه بوق ماشين را به صدا در آورد
محمد با تعجب گفت
منو آوردي خونه ي.....
اگه بذاري بري واقعا به من بي احترامي كردي ماني هم به من هم به خانواده ام چون اطلاع دادم كه با هم مياييم
نيما اين جا خونه ي اقوام شماست آخه من اين وسط چه كاره ام
نخودي
هردو با هم لبخند زدند كه نيما ادامه داد
اين جا خونه مامان توران مادربزرگم... تنها زندگي مي كنه و در حال حاضر فقط پدرم اينجاست نازنين هم با بچه هاي عموم
رفته ..... يعني اونا بردنش كه تنها نباشه حالا خيالت راحت شد
نازنين خانم كه غريبه نيست
نيما گفت
جدا اگه دوست داري زنگ بزنم نازي بياد
محمد خنديد و نيما ادامه داد
حالا اگه خجالت كشيدن هاتون تموم شد بفرماييد تو دم در بده
پدر نازنين در نگاه محمد مردي بسيار آرام و متين به نظر آمد كه كم حرفي اش ياد آور نازنين و چهره مردانه اش يادآور نيما
بود
توران ظرف ميوه را مقابل آنها روي ميز گذاشت و پس از تعارفات معمول نيما آرام كنار گوش محمد گفت
خسته شدي
اصولا شما آدم هاي كم حرفي هستيد درست برعكس خانواده ي من
البته براي خانواده شما فقط پژمان كفايت ميكنه تا در و ديوار هم به حرف در بيان امروز كسي اينجا نيست پدر هم زياد اهل
صحبت كردن نيست ولي سيزدهم كاملا بهت خوش ميگذره اينو قول ميدم
امروز هم به من كلك زدي تو عمل انجام شده قرارم دادي پس براي سيزده بدر ديگه حرفشو نزن
خواهيم ديد كه چطور با خودم مي برمت
متعاقب جمله نيما صداي زنگ آيفون بلند شد نيما براي باز كردن در به طرف آيفون رفت
نازنين روي مبل نشست و با لبخندي مليح گفت
واقعا به ما افتخار داديد آقاي معتمد مطمينم كه روز سيزده بدر امسال خيلي به يادموندني و خاطره انگيز ميشه
نيما گفت
براي فردا صبح اولتيماتوم صادر كرده ميخواد بره
نادر با لبخندي گفت
ايشون مهمون عزيز ما هستند و بايد قول بدن كه ما رو تحمل كنن چون اگه ترك ما رو بكنن كاملا مشخص ميشه كه ما ميزبان
خوبي نبوديم و از دست ما فرار كردن
محمد با فروتني گفت
طبع آرام شما خيلي هم با روحيه ي من سازگاره آقاي فروتن و مطمين باشيد از بودن در كنار شما كاملا لذت ميبرم
نيما گفت پس ديگه دليلي براي فرار كردن نداري تازه فردا توي باغ برات كلي برنامه دارن بايد برامون بخوني
نادر گفت
شنيدن صداي ايشون كه از برنامه هاي قطعي فرداست
محمد تشكر كرد و نيما رو به پدر پرسيد
شما صداي نيما رو شنيديد بابا
با سوال نيما نازنين آهسته خنديد كه نيما معترض گفت
بهت نگفتم صداي خواننده ي منو لو نده نازي خانم
مثل اينكه من كشفشون كردم آقا نيما يادت رفته
خانواده عمو و عمه چي
اگه بچه ها بفهمن خواننده اون ترانه اينجاست و سيزده هم قراره با ما باشه واقعا چي ميشه
پس همه ي اصفهان ماني رو شناختند خواننده اي از تهران كه در اصفهان شناخته شد
سپس به نادر نگريست و گفت
شماهم با صداي نادر رويايي شدي بابا ميشه بگي چه حسي بهتون دست ميده
نادر نگاهي به نازنين انداخت و گفت
به جاي من نازنين غرق رويا ميشه بهتره از خودش بپرسي
محمد نگاهي به نازنين انداخت و او با لبخندي محو از جا برخاست و به طرف مادر بزرگش رفت
فضاي سر سبز باغ كه از اقسام درخت هاي ميوه پوشيده شده بود و عطر گلهاي بهاري تمام حواسش را به جانب خود معطوف
كرده بود نيما با لبخند دست به روي شانه اش زد و نگاه محمد را به طرف خود كشيد
بدجوري غرق طبيعت شدي آقاي با احساس بچه ها ميگن قول دادي بعد از ظهر واسه شون بخوني
من كي چنين قولي دادم كه خودم خبر ندارم
نازنين از طرف تو قول داده تازه برات خيلي هم خوبه كمترين حسنش اينه كه خجالتت يه مقدار ميريزه
مگه عروسي مهسا نخوندم
درسته قبول ولي جمع ما به قول خودت كاملا برات غريبه است اينجا بتوني بدون تپق زدن بخوني خيلي هنرمندي
باشه من هم صاف زل ميزنم به تو تا هيچ كس رو نبينم در ضمن مريم خانم هست
در يك آن متوجه اشتباه لفظي اش شد و خواست موضوع بحث را عوض كند كه نيما گفت
مطمينم اين مريم خانم برات شخصيت عزيزيه كه مدام ذهنتو اشغال كرده و مرتب اسمشو مي بري حالا بگو ببينم كيه
باور كن همينطوري اومد به زبونم و گرنه شخص خاصي نيست
نيما نگاه دقيق و خيره اي به او انداخت كه محمد گفت
شعر و آهنگي كه برام ساختي و مدام تكرارش ميكنم اسم مريم رو انداخته روي زبونم به خاطر همين اشتباها زياد اين كلمه رو
به كار مي برم
كلمه اون شعر رو هم كه خودت عوض كردي و گذاشتي مريم پس....
باشه من به اسم مريم خيلي علاقه دارم حالا خيالت راحت شد
اسم مريم , گل مريم , يا خود مريم.......
محمد لبخندي زد و چيزي نگفت
نيما ادامه داد
تو ديگه كي هستي حتما به جاهاي حساس ماجرا برسي ميري تو تاريكي
همان لحظه نازنين از پشت سر نيما پيدا شد و گفت
بياين ديگه بچه ها منتظرن
محمد لبخندي زد و هر سه به طرف سايرين پيش رفتند
محمد آرام كنار گوش نيما گفت
ميشه از خيرش بگذري من اصلا....
بچه ها خواننده تون زده زيرش و نمي خواد بخونه مي فرمايند صدام گرفته در نمياد
خوب آبروداري كردي متشكرم
قابلي نداشت
ديانا گفت
واقعا آقاي معتمد پشيمون شده پسر عمو
محمد به جاي نيما گفت
باعث افتخاره كه شما از صداي من لذت مي بريد خانم فروتن منظور من اين بود اگه همه اون شعر زيبا رو حفظ شديد با هم
بخونيم
خيلي آب زير كاه شدي ماني يادم ميمونه
اتفاقا يادت بمونه بد نيست به درد ميخوره
هر دو خنده ي آرامي سر دادند نازنين گيتار سرخ رنگش را درون دستش جابجا كرد و گفت
ما براي هم نوايي با آقاي معتمد آماده ايم شما راهنمايي ميكنيد استاد
نيما سرخم كرد و با تنظيم گيتار درون دستش دستوراتي به همه داد و با گفتن
آماده يك دو سه
همراه با نازنين پنجه بر سيم هاي گيتار كشيدند
لحظه اي صداي خوش طنين محمد در فضاي باغ پيچيد
تو به شفافي شبنم روي برگي
من مث يه برگ زردي كه مي افته از درخت ها
تو مثل طراوت گل مريم توي دستم
من نوشتم بي تو هرگز نمي ري از توي قلبم
تو مثل ستاره اي توي شبهاي سياهم
مي درخشي و مي شي جون پناهم
بين اين همه گرفتاري، هنوز خيليها هستند كه هلاك خنده بچهها هستند. همان كه اسم عاميانهاش ميشود «غنج رفتن»؛ اما اگر احيانا جزو جماعت «غنجزن» باشي و عيبي در وجودت باشد و تن رنجورت تحمل جنين را نداشته باشد چي؟ اگر بدتر، اين عيب فيزيولوژيات از طرف ديگران پذيرفته نشود؛ اگر شوهر يا همسري باشد كه بچه خودش را بخواهد؟ اين سؤال و نكاتي مثل اين، دستمايه داستانها، سناريوها و فيلمهاي بسياري بوده؛ چه در جامعه ايراني، بحث نازايي همچنان عاملي براي تلخيها و جداييهاست؛ اگرچه حالا پزشكان ادعا ميكنند با پيشرفت علم، نازايي ديگر يك مشكل قابلدرمان است…
سريال «خداحافظ بچه» در همين فضا شكل گرفته است. زوج جواني كه اتفاقا براي بچه دار شدن – به دلايل خانوادگي- تعجيل دارند ، با اين اخطار پزشكان مواجه شدهاند كه هر اقدامي براي بارداري براي زندگي آنها مشكلات بزرگي را به ارمغان ميآورد و همين مشكل است كه اين دو را ترغيب ميكند براي بچهدار شدن دست به كارهاي عجيب بزنند.
مهراوه شريفينيا و شهرام حقيقتدوست، چهرههاي اول سريالي هستند كه حالا در صدر نظرسنجيهاست. دو بازيگر شناخته شده با سياههاي از كارهاي خوب و متوسط و شايد ضعيف كه اين بار در نقش زوج ساده و بانمك اين سريال مورد توجه قرار گرفتهاند. گفت و گو با آنها در يكي از شبهاي پررفت و آمد ساخت سريال در حياط خانهاي انجام شد كه عوامل يادشان نميرفت هر لحظه به ما تذكر بدهند كه … هيس!
حقيقت دوست و شريفينيا،در اين مصاحبه كه سريع و بيبهانه آغاز شد با صراحت به سوالات جواب دادهاند. سؤالاتي كه معدل نظرات خوانندگان ايدهآل و ديگراني است كه خط داستاني سريال را گم نكردهاند؛ اين اتفاقي است كه شايد بدون حضور با انرژي مهراوه و شهرام امكان نداشت.
سريالهاي لحظه آخري
بازي كردن در سريال ماه رمضان براي بازيگر اتفاق خوشاينديه يا نه؟
شهرام: براي من خيلي فرق نميكند، من تجربه كار ماه رمضان نداشتم، مهراوه قبلا داشته.
مهراوه: آره، من سال ۸۷ روز حسرت رو كار كردم خيلي تجربه شيريني بود.
شهرام: واقعا اين براي من مهم نيست. من هميشه در انتخاب كار ارجحيت برايم با فيلمنامه خوب و شخصيتي كه قراره بازي كنم است. اگر فيلمنامه و نقش رو دوست داشته باشم كار ميكنم.
مهراوه: من باكس پخش ماه رمضان رو دوست دارم. البته اگه فيلمنامه خوب نباشه يا با عقايد من همخوني نداشته باشه، كار نميكنم. ولي ترجيح ميدم اگر سريال خوبي بهم پيشنهاد شد در ماه رمضان پخش بشه. به هر حال فيلمنامه هميشه در انتخاب حرف اول رو ميزنه. در ضمن ترجيح ميدم موضوعي داشته باشه كه دچار مميزي نشه.
يعني اگر فيلمنامه خوب باشه ولي موضوع ملاحظههايي داشته باشه كار نميكني؟
مهراوه: خب اون وقت ميشه مثل ساعت شني. وقتي همه چيز عالي باشه ولي ۱۰ قسمت از كار حذف بشه، من خيلي اذيت ميشم. اصلا جنبهاش رو ندارم. باكس ماه رمضان يكي از نكات مثبتش اينه كه اينقدر نظارت موقع نگارش زياده كه مطمئني همون چيزي كه كار شده، پخش ميشه.يك سؤالي كه پيش مياد اينه كه هميشه معلومه كه ماه رمضان كي هست، ولي در ساختن سريال اين رو در نظر نميگيرن و ميذارن لحظه آخر.
شهرام: شايد، به اين دليله كه ميخوان بازخورد رو در طول پخش ببينند و بر اساس نظرات دريافت شده ادامه قصه رو بنويسند. شايد، مطمئن نيستم. البته به هر حال بحث بودجه و اينها هم هست.
شتابزدگي اجتنابناپذير است
اين بازخوردها در بازي شما هم تاثير ميگذاره؟
شهرام: خب اگر زمان بيشتر باشه و فيلمنامه كامل وجود داشته باشه، همه چيز بهتره ولي خب اينم كه شكلي از كاره، وقتي از آدمها و دوستان و همكاران نظر گرفته ميشه ممكنه به نوعي تاثير مثبت در كار بذاره ولي اين دليل نميشه كه فكر كنيم تعجيل و شتابزدگي كار مناسبتي اتفاق درستيه. به هر حال اگر وقت زياد داشته باشي آدمهايي كه كننده اين كار هستن ميتونن قصه رو بهتر پيش ببرن، به يك فينال درست برسن و همه چيز در آرامش ميتونه اصلاح بشه. سر فرصت كار كردن اتفاق بهتري است ولي اينم به هر حال يك جور نگاه به روش كار كردنه.
شما چي، مثلا اين بازخوردها چه تغييري در شكل بازيگري ممكنه بده؟
مهراوه: تغييري در شكل بازي كه نميده، فقط كمك ميكنه بفهمي چقدر درست بودي و چقدر نبودي. اونم خيلي به درد نميخوره چون زماني براي جبران نداريم. ما الان داريم ۶-۵ قسمت آخر رو ميگيريم.كه قطعا اتفاق خارقالعادهاي نميتونه در بازي ما بيفته. به هر حال من خيلي اين تعجيل رو دوست ندارم. به نظرم كيفيت كار قرباني ميشه. اين شتابزدگي كه در كارهاي مناسبتي وجود داره و به نظر من بيشتر به خاطر مسائل ماليه ممكنه هيجان داشته باشه ولي باعث ميشه مجبور بشيم از بعضي چيزها بگذريم. از نظر فني خيلي چيزها قرباني ميشه به خصوص مسائلي كه مربوط به بعد از فيلمبرداري كار هست مثل تدوين، موسيقي، صداگذاري، تيتراژ و… همه چيز با عجله انجام ميشه و باعث ميشه كه عوامل پس از توليد مجبور بشن شبانهروزي كار كنند و خب اين انرژيشون رو از بين ميبره و ممكنه موجب بشه در نهايت نتونن اون چيزي كه دلشون خواسته بود رو اجرا كنن. البته اين در مورد ما هم كه در حال فيلمبرداري هستيم صدق ميكند. در كل من با شتابزدگي مخالفم ولي گويا در زندگي و كار امر اجتنابناپذيريه.
كار سخت متعادل كردن فانتزي و واقعيت
فيلمنامه شما دچار تضادي است كه ميخواد يك جاهايي طنز باشه ولي شماها خيلي جدي هستين، به نظرت اين باعث دوگانگي نميشه؟
شهرام: اين يك انتخابه. وقتي فيلمنامه نوشته مي شه ميتوانست گروه انتخاب بازيگر به سمتي برن كه فضاي طنز بيشتر جلوه كنه. ولي وقتي به ما پيشنهاد كردن قطعا انتظار اون نوع بازي رو نداشتن. اين تناقضي كه شما ميگيد به كل فضاي كار وارده كه بعضي جاها بين فضاي رئال و فضاي فانتزي تعادل ايجاد نشده، ربطي به رنگ و مدل بازي هم نداره. فضايي كه قراره ايجاد بشه همينه. شايد اگر وقت بيشتري بود ميشد فاصله اين ۲ فضا كمتر بشه و تعادل بين آنها برقرار بشه اما اينكه فضاي رئال و فانتزيها كمي درست روي هم قرار نگرفته رو من هم قبول دارم.
مهراوه: من هم اينو قبول دارم كه در كل يك جاهايي كاملا همه چيز واقعيه ولي يك جاهايي كمي فانتزي ميشه. اما از اول هم قرار همين بود. قرار بود ما يك نگاه شيرين داشته باشيم به يك اتفاق تلخ. به هر حال بچهدار نشدن يك زوج اصلا اتفاق طنز و خندهداري نيست. رسما يك معضل جدي يك خانواده است. اينكه يك زوج براي به دست آوردن بچه به هر دري بزند اصلا رويداد شاديآوري نيست، ولي ميشه بهش نگاه كاريكاتور گونهاي داشت كه از تلخياش كاسته بشه ودر متن هم موقعيتها طنز هستند نه كاراكترها. تصميم اين بود كه هيچ شخصيتي به خودي خود خندهدار نباشد حتي گيتي (بهنوش بختياري) يا بهروز (ايمان صفا) كه نقشهاشون كمي بامزهتره، كاملا جدي ايفا شدند و به نظر من همين جديت جالبشون كرده. من فكر ميكنم الان كار ما اصلا طنز نيست بلكه كمي بامزه شده، يعني شايد فقط شيرين روايت شده ولي اصلا طنز نيست.
اگر سريال طنز نداريم مشكل ما نيست
شايد اين طنز نشدن تبديل به پاشنه آشيل كار شده.
شهرام: نه، اصلا پاشنه آشيل نيست. فكر ميكنم مشكل پيشداوري و قضاوتهاي اوليهايه كه ما هميشه داريم. منظورم كسانيه كه به نمايندگي از مردم مينويسن؛ يعني اهل قلم. چون هميشه در باكس پخش ماه رمضان يك كار طنز وجود داشت اين انتظار ايجاد شد كه «خداحافظ بچه» كه كمي فضاي طنز داره قراره مثل كارهاي طنز سالهاي قبل باشه. در حالي كه اصلا ما چنين چيزي نميخواستيم. من اصلا نميگم اين درسته يا اون غلطه، اين يك انتخاب بود. شما هم بايد بر اساس همين قصه همين بازيگران و همين كاري كه داريد ميبينيد قضاوت كنيد. نه بر اساس توقعاتي كه از كار طنز ماه رمضان سالهاي قبل داشتيد. اينكه هي ميگن جاي يك كار طنز در ماه رمضان خاليه به ما ربطي نداره. ما از اول هم قرار نبوده اون جاي خالي رو پر كنيم. ما بايد اين كار رو با خودش قضاوت كنيم آن هم در فضايي كه اصلا فضاي غلطي هم نيست.
فيلمنامه سياه را دوست ندارم
شما يك اسمي از آقاي عطاران آورديد، اون موقعها همه ۵-۴ ساعت درگير سريالها ميشدند مثل ميوه ممنوعه و… آيا الان استقبال از سريال شما مثل اون موقع هست يا نه؟
مهراوه: به هر حال محبوبيت تلويزيون اون موقع خيلي بيشتر از الان بود. من بعد از ۴-۳ سال دور بودن از تلويزيون سعي كردم فيلمنامهاي رو انتخاب كنم كه سالم باشه، دچار مشكلات پخش و جرح و تعديل نشه. من بعيد ميدونستم «ميوه ممنوعه» يا حتي «اغما» در ماه رمضان امسال اجازه پخش ميگرفتند. بعد هم رقابت با شبكههاي ماهوارهاي تبش تازه بالا گرفته و اون موقع اينجوري نبود.من ايدهآل ذهنيام «ساعت شني» است ولي وقتي در پخش اون اتفاق براش ميافته ترجيح ميدهم فيلمنامهاي رو انتخاب كنم كه در عين شرافت و سادگي، سياهنمايي نداشته باشد و كامل پخش بشه. به همين دليل هم مجبور ميشم مدت زيادي كار نكنم تا متني پيدا بشه كه هم دوستش داشته باشم و هم شريف باشه و هم سياهنمايي نداشته باشه. مثل «خداحافظ بچه». فيلمنامه اين كار داره يك معضل رو نمايش ميده ولي نگاه تلخي بهش نداره و همين نقطه قوتشه. شايد استقبال به اندازه اون سالها نبوده باشه ولي من از حجم پيامهايي كه دريافت كردم ميفهمم حداقل اونهايي كه با تلويزيون ايران قهر نيستند كار رو دنبال ميكنن و دوست دارن. قطعا انتقادهايي هم هست كه ما با روي باز ميپذيريم. ما ادعا نميكنيم كار بينقصي انجام داديم فقط ميگيم در شرايط فعلي، ما همه تلاشمون رو انجام داديم؛ همين.
سادهلوحي و بلاهت ليلا و مرتضي
مهراوه: به نظر من اين انتظار كه اين كار قرار بوده جاي كارهاي رضا عطاران رو بگيره، بسيار توقع غلطيه. قرار بوده يك اثر ساده باشه با روايت شيرين. اگر انتقادي به موقعيتهاي طنز ما باشه خب قابل تامله و ما هم ميپذيريم و استقبال ميكنيم. مثلا اگر اين دزديها به نظر غيرواقعي مياد دليلش نگاه فانتزي نويسنده به اين مقوله است. وگرنه ميشه همه اينها رو خيلي خشن و جدي نمايش داد كه به نظر من اون وقت فضاي كار خيلي تلخ ميشد. چيزي كه من در اين فيلمنامه دوست داشتم همين ساده بودن دنياي مرتضي و ليلا بود. به نظر من فيلمنامه داره كمي كاريكاتورگونه به همه چيز نگاه ميكنه و اين براي من خيلي جالب بود. حالا اگر كساني هم دوست نداشتند ديگر بحث اختلاف سليقه است و بسيار هم به جاست.خب در فيلمنامه فانتزي شما بايد بيننده رو مجاب كني كه قراردادهاي فانتزي رو بپذيره.
مهراوه: ببين اگر با دقت همه سريال رو ببينيد اين فضاي فانتزي كاملا مشهوده. مثلا در قسمتهاي اول و دوم من وقتي دارم درد ميكشم ياد بردن خرس توپولي و جغجغه به بيمارستانم و خب اين در عالم غيرفانتزي اتفاق نميافته. من ميگم اگر به دزديها يا نقشهها انتقاد ميشه يا دليلش اينه كه سريال رو درست كامل نديدن يا اينكه ما در نشون دادن فضاي اين ۲ كاراكتر موفق نبوديم. يعني يك سادهلوحي و بلاهتي در شخصيت ليلا و مرتضي هست كه باعث ميشه بيننده اين نقشهها و گاهي حماقتها رو ازشون بپذيره. در متن همه اين نكتهها خيلي ريز و ظريف گنجانده شده. به نظر من اگر عميق اين دو تا شخصيت رو از قسمت يك تا اينجا بكاويم، چيز غيرمنطقياي در فضاشون پيدا نميكنيم ولي فضاي اونها با فضاي واقعيت متفاوته. در كل اين دو تا يك سرخوشي و سادهانگاري جالبي دارن كه من خيلي دوستش داشتم و به نظرم فضاي فانتزي كار همين دنياي ساده شخصيتهاي سرياله.
لامبورگيني را با پيكان مقايسه نكنيد
شما خودتون تجربه سريال بسيار پرمخاطب رو داشتين، با اون تجربه اين سريال رو ميتوانيد با اون كار مقايسه كنيد؟
شهرام: خب واقعا نميشه مقايسه كرد. در اين فاصله ۱۰ ساله، من خيلي آگاهتر شدم نسبت به فضاي كار و پشت صحنه. اون موقع فضا خيلي راحت بود و من هم خيلي راحتتر بودم چون خيلي چيزها رو نميفهميدم و تمركزم فقط روي نقشي بود كه به من سپرده شده بود. الان با همين اندك تجربهاي كه پيدا كردم و چيزهايي كه ميفهمم و صحبتهايي كه درباره سياستها پخش ميشه يا حرفهاي مهراوه، ميفهمم كه كارم سخت شده و نوع انتخابم متفاوت شده به همين دليل نميتوانم قضاوت درستي داشته باشم. هر كار رو بايد با شرايط زمان خودش سنجيد. من الان هم هيچ قضاوت درستي درباره كاري كه داريم انجام ميديم، ندارم چون كار هم هنوز تموم نشده. قطعا فيلمنامه كار خيلي تاثير ميگذاره روي بازخوردهاي بعدي و قضاوتي كه قراره درباره كار بشه. ولي مثل مهراوه به جرات ميتوانم بگم كه هم خودم و هم تمام بچههاي گروه همه بضاعتشون رو گذاشتن، در اين شرايطي كه واقعا جوانمردانه نيست، هم از نظر زمان و نظارتها و هم از نظر قضاوتهاي گاهي مغرضانه كه بيشترش به دليل ناآگاهي از شرايط ساخت يك كاره، ما همه تلاشمون رو ميكنيم. در كل اين اتفاق كه ما عادت كرديم در مورد همه چيز نظر بديم بدون اينكه تخصصش رو داشته باشيم يا به شرايط كار اشراف داشته باشيم، اتفاق آزاردهندهايه كه همه خودمون رو صاحبنظر ميدونيم.
خب، ميدونين مردم مقايسه ميكنن، مثلا با سريالهايي كه در شبكههاي ماهوارهاي پخش ميشه.
شهرام: خب من هم همينو دارم ميگم. مثل اين ميمونه كه شما يه لامبورگيني رو بذاريد بغل يك پيكان و انتظار داشته باشي كه چون هر دوشون حاصل مجموعهاي از آهن، چرم و… هستند، دوشادوش هم در يك رقابت پيش برن. خب نميشه.
خب مردم دارن اينارو ميبينن و قياس ميكنن مثل پرسپوليس با بارسلونا يا تلويزيون با سريالهاي خارجي.
شهرام: من نميگم نبينند. ميگم قضاوت عادلانهاي داشته باشيم. منم ميفهمم كه ايرادهايي به كارم وارده ولي صادقانهاش اينه كه دليل همه ايرادها فقط به من برنميگرده. معلول شرايطه.
درسته، شما به عنوان يك بازيگر در مورد قدرت و ضعف كار مسئول نيستي
شهرام: بله ولي اين رو ميفهمم كه لوله تفنگ خيلي از اين اتهامات به سمت من گرفته ميشه، چون من تصوير اين كار هستم. من ميفهمم كه آستانه تحملم رو بايد بالاتر ببرم و ميفهمم كه در اين شرايط خيلي حرفها رو بايد بشنوم و جواب ندم. اما انتظار دارم من رو هم به عنوان آدمي از اين جامعه بفهمند و ببينند و بدونند كه من دارم تلاش ميكنم كه در كار خودم بهترين باشم. به هر حال من در شرايطي كه برام فراهم شده دارم دست و پا ميزنم و دوست دارم عادلانه قضاوت بشم.اين توقعيه كه من از كساني كه كارم رو ميبينند دارم.
همذات پنداري ممنوع
چقدر با شخصيت مرتضي در سريال همذاتپنداري كردي و بهش نزديك شدي؟
شهرام: همذاتپنداري رو اصلا نميفهمم. در مورد نزديك شدن توضيح ميدم؛ من در اين چند سالي كه دارم كار ميكنم هيچوقت همذاتپنداري با شخصيت نكردم. شخصيت رو از دور نگاه كردم و تلاش كردم كه بازي اش كنم. شخصيتي كه ابعاد مختلفي داشته باشه براي هر بازيگري جالبه. مثلا كاراكتري كه در يك خط تعريف بشه كاراكتر تختيه خيلي بازيگرها دوست ندارن بازياش كنن. ولي كاراكتري كه از نقطه «آ» به «ب» برسه و حالا درگير يك «ولي» بشه كه مربوط به گذشتهاش يا هرچيزي ميشه كاراكتر جالبيه. خب، طبعا شخصيتهايي كه وجههاي گوناگوني دارن جالبترن. مرتضي هم اينگونه بود. زندگياش رو دوست داره، خانوادهاي كه با ليلا تشكيل داده رو دوست داره ولي يك پيشينهاي داره كه به هرحال در روند زندگياش تاثير داره و مرتضي رو به لايههاي مختلف ميبره. اين همون چيزي بود كه باعث شد من اين نقش رو بپذيرم و قلابش بهم گير كنه.
شما چي، چقدر به ليلا نزديك شدي و او را فهميدي؟
مهراوه: من اول سعي ميكنم بفهممش، باورش كنم بعد بهش حق بدم و دليل پيدا كنم براي همه كارهايي كه ميكنه. همچنين براش گذشته ميسازم و بعد هم تلاش ميكنم مجموعه چيزي كه دريافت كردم رو درست ارائه بدم. ويژگي بارز ليلا عشق به بچه است و من از روز اول به شدت روي اين مسئله تمركز كردم كه همهجا اين شيفتگي در نگاه ليلا باشه.
نگاه ليلي و مهراوه متفاوت است
خودت اين شيفتگي رو داري؟ بچه دوست داري؟
مهراوه: خب، من تجربه مادر شدن ندارم. البته ليلا هم بهطور كامل اين تجربه رو نداشته. ليلا با عشق ازدواج كرده چون واقعا ازدواجش اصلا چيز عقلانياي نيست. اعتمادي كه به يك دزد ميكنه كه توبه كنه و به زندگي عادي برگرده، حتما بايد پشتش علاقه زيادي باشه. به هرحال به نظر من ليلا در كل خانواده رو دوست داره و يكي از مهمترين اركان خانواده رو بچه ميدونه. نگاه ليلا به بچه نگاه پر از عشقيه و قطعا هيچ ربطي به طرز نگاه مهراوه پيدا نميكنه، مثلا «فريده» روز «حسرت» معتاد بود ولي من حتي سيگار هم نميكشم و خب نوع نگاه من به اعتياد نبايد هيچ تاثيري روي نقش من بذاره يا به طور مثال شهرام اينجا دزده ولي آيا نگاه خودش هم به دزدي مثل مرتضي است؟ به نظر من كلا اينكه حس من چيه و من چه نظري دارم اصلا مهم نيست. مهم اينه كه من بتونم حس نقشم رو درست بفهمم، باور كنم تا بتونم درست بازي اش كنم. ليلا وقتي بچه ميبينه دلش ميره و همه وجودش ميشه عشق. حالا من به عنوان يك بازيگر وظيفهام اينه كه همه تلاشم رو بكنم كه شما اين عشق رو در نگاه من باور كنين، فارغ از اينكه من به عنوان مهراوه چه نظري دارم.
خب، كمي از بحث سريال فاصله بگيريم. چيزي كه ما اين روزها در فيلمها و سريالهامون ميبينيم اينه كه همه آدمها ما به ازاي بيروني دارن. كاراكتر عجيب غريبي نميبينيم. خيلي شخصيت خاصي وجود نداره همه از همين دوروبر خودمون ميان. مثلا نقش عجيبي كه بشه باورپذيرش هم كرد. حالا شما با اين نقشها ارضا ميشيد…
مهراوه: منظورتون از نقشي كه ما به ازاي بيروني نداره يعني چه؟ يعني مثلا ترميناتور يا مردعنكبوتي؟
شهرام: من فكر كنم متوجه منظورتون شدم. جواب اين سؤال رو بايد تيم فيلمنامهنويسان كشورمون بدن. من به عنوان يك بازيگر آرزومه سريالي مثل «۲۴» بهم پيشنهاد بشه يا برم تو «لاست» بازي كنم. ولي وقتي نوشته نميشه من چي كار كنم، نميتونم در كل كار نكنم. من عاشق كارم هستم. به هرحال بايد از بين پيشنهادها بگردم و اوني رو انتخاب كنم كه براي من كمتر تكرار شده. فعلا متنها هميني هست كه داريم ميبينيم. شما فكر ميكنيد سجاد نميتونه بهتر از اين بنويسه!… يه خورده به اين بنده خدا آزادي عمل و وقت بديد بعد قضاوت كنيد. شما پيشنهادي داريد؟ اگر فيلمنامه خوب و خاصي داريد به ما پيشنهاد كنيد.
ازدواج نكرده ايم
كلا اين موضوع همهگير شده، هيچجا ديگه چيز عجيب و غريبي نميبينيم. درمطبوعات هم همينطوره در فوتبال هم همينه.
شهرام: آره، انگار همه بيانگيزه شديم. مثلا در كاري وقتي به جايي ميرسيم كه ميگي آقا من بحث دارم، اولين واكنش اينه كه «ول كن بابا بذار بگيريم بريم» بهطوركلي دچار اين مشكل شديم در همه زمينهها. من كارم رو خيلي دوست دارم، تو اين كار فهميدم مهراوه هم مثل منه. من دارم تلاش ميكنم اين شعله كوچيك انگيزهها رو دائم روشن نگه دارم. سعي ميكنم بيانگيزه نشم، اين شور و علاقه رو حفظ كنم براي روزهاي بهتر.
وقتي شما از پرورشگاه بچه ميگيريد قطعا يك تفاوتهايي با بچه خودتون داره. يعني وقتي يك زن خودش مادر ميشه، وجود اون بچه باعث ميشه مهر مادري به طور غريزي در وجود مادر زنده بشه. ولي وقتي بچه رو از پرورشگاه ميارن اين حس ديگه وجود نداره. نظر شما چيه؟
مهراوه: به نظر من غريزه مادري چيزي نيست كه به وجود بياد، يك حس ذاتيه كه در هر زني هست و با حضور بچه فقط بيدار ميشه. حتي خيلي از دخترها قبل از اينكه بچهدار بشن اين حس رو به طور مثال نسبت به حيوانات پيدا ميكنن. اين مهر مادري چيزي نيست كه به واسطهاي به وجود بياد، خودش ذاتا وجود داره. حالا در ارتباط با بچه ديگران فقط كمي مسئوليت بيشتري به گردن آدمه و اين خيلي سختتره. به نظر من امانت بودن اون بچه است. شايد آدم اين اجازه رو به خودش بده كه اگر لازم بود يك جاهايي يه داد سر بچه خودش بزنه ولي با بچه ديگران خب نميشه اين كار رو كرد و واقعا شايد به خاطر محبت كنترل نشده تربيت فرزند ديگران كار سختتري باشه. اتفاقا آقاي بيات دستيار كارگردان كار ما در همون شيرخوارگاه آمنه حامي مالي يك بچه شد و به نظر من مهر مادري حتي در ايشون هم به شدت فعال شده بود. بچه با حضورش يك عالمه عشق مياره حالا چه مال خودت باشه چه مال ديگران.
آقاي حقيقتدوست شما چي؟ نظر شما درباره بچه چيه؟ ازدواج كردين اصلا؟
شهرام: نه ازدواج نكردم.
انتخاب كردم كه نباشم
شما در اين سالها كه كاركردين خيلي فراز و فرود داشتين. يك موقعي به شدت در اوج بودين يك موقعي اصلا خبري ازتون نبود. اين رفت و برگشتها چقدر در زندگي شخصيات تاثير داشت؟ چي كار ميكردين؟
شهرام: البته اين چيزي بود كه شما از بيرون ميديدي، ولي من انتخاب كردم كه نباشم. در يك زماني اينقدر هجوم اين اتفاقات روي زندگيام تاثير گذاشته بود كه تصميم گرفتم نباشم. من در يك دوره چندساله به هيچكدوم از همكاراتون جواب ندادم. خيليهاشون ناجوانمردانه اذيتم كردن، اخبار دروغ از من نوشتن و به اسم من مصاحبه خيالي چاپ كردن و من در برابر همه اينا سكوت كردم تا بالاخره تموم شد. چون دوست داشتم زندگي خصوصيام برام محفوظ بمونه. اين مسئله روي روند حرفهاي كارم تاثير گذاشت اما انتخاب خودم بود و در اون مقطع زماني كه شما ميگيد نبودم. من داشتم دوستداشتنيترين كار زندگيام كه تئاتر است رو انجام ميدادم. دستمزدش خيلي كمتره، شرايطش خيلي فرق ميكنه ولي من بسيار دوستش دارم و درطول همه اين سالها به جرات ميتونم بگم حتي يك ماه هم بيكار نبودم. اما چراغ خاموش، كارم رو ميكردم. نه اينكه بگم روي بورس بودن رو بلد نيستم يا دوست ندارم بلكه من واقعا نخواستم. آدمهايي كه آزارشون از فايدهشون بيشتره رو ترجيح دادم بذارم كنار. آرامش زندگيام رو حفظ كردم و كاري رو انجام دادم كه دوست داشتم.
شايد دليل اذيتها اين بود كه اون سريال «خط قرمز» ناخودآگاه به نشريات اين شكلي گره خورد و درگير حاشيه فراوان شد.
شهرام: خب آره، من اونموقع بيتجربه بودم. خيلي صادقانه بگم. اون دوره من از يك آدمي كه دانشجوي تئاتر بود و كارهاي كوچك انجام ميداد يك دفعه رسيدم به يك قله كاذبي كه همه نگاهها روي من بود. اي كاش اونموقع تجربه الانم رو داشتم. كاش در اون روزها، آدمهايي دوروبرم بودند كه بيشتر از اينكه حسادت كنند، كمكم ميكردند. يادمه اون روزها در تئاترشهر يكبار خانم حاجيان من رو ديد و شايد تنها جمله حرفهاي كه من شنيدم گفت «خيلي مواظب انتخابهاي بعديات و الانت باش. سعي كن يه خورده نگاهت رو جديتر كني.» البته شايد اونموقع هم من خيلي اين حرف رو جدي نگرفتم؛ با هركي زنگ ميزد مصاحبه ميكردم، خوشحال بودم از اينكه روي جلد تمام مجلات عكس منه.
چندسالت بود؟
شهرام: حدود ۱۱سال پيش بود. ولي خب، ضرر ديدم. همون نشريات بيشتر از اينكه براي من سود داشته باشن، ضرر داشتن. اينقدر حيطه زندگي خصوصيام كوچيك شده بود كه واقعا ديگر نميتونستم تحمل كنم و يك جايي كاملا تمومش كردم.
خط قرمزيها از دست نرفتهاند
همه اون بچههاي خط قرمز به نوعي قرباني اون هياهو و حاشيهها شدن نه؟
شهرام: نه اين نگاه بيرونه. اصلا اينطور نيست. اگر بعضيهاشون الان ديگه بازي نميكنن شايد دليلش اينه كه دغدغههاشون عوض شده. به هرحال من باهاشون درارتباطم. شما چون فكر ميكنين اون موقع خيلي ديده شدن و الان نيستن اونا نشستن تو خونههاشون دارن گريه ميكنن، ولي اصلا اينجوري نيست. يكيشون الان دكتره زندگي شخصي عالياي داره براي خودش. يكيشون كار موسيقي ميكنه و بههرحال هركدوم زندگي خودشون رو دارن و حالا اگر با خودشون حرف بزنين بهتر ميتونن شرايطشون رو توضيح بدن. ولي چيزي كه من ميبينم اينه كه روان سالمي دارن و اصلا آدمهاي شكستخوردهاي در زندگي نيستند!
تو چي؟ تو يك روند نسبتا متعادلي داشتي كه مسير خوبي هم بوده تو چطور اين وضعيت رو مديريت كردي؟
مهراوه: خب، من از اين اصطلاح چراغ خاموش حركت كردن شهرام خوشم اومد. دركودكي كه حق انتخابي نبود من در مسير اين شغل ناخودآگاه قرار گرفتم. از سر سريال ساعت شني هم ديگه رسما بازيگري رو با جديت پذيرفتم، دقيقا سعي كردم آروم و چراغ خاموش كار كنم. سعي كردم از حاشيه و خيلي در معرض نگاه بودنها فرار كنم. الانم هنوز همينه. براي روي بورس بودن بايد يك قواعدي رو رعايت كرد، مثل آينه ۳-۲ ماه يكبار مصاحبه جالب داشت، انتخابهاي سياستمدارانهاي كرد و روابط رو هم در همهچيز درنظر گرفت. من در كل ترجيح ميدم دلي كار كنم و خيلي به سياستمدارانه كار كردن و اينها علاقهاي ندارم. وقتي از يك چيزي خوشم بياد ميرم كار ميكنم، خوشم هم نياد نميرم.
از موقعيت پدرم استفاده نميكنم
شهرام: ولي به هرحال تو دختر آقا(شريفينيا) هستي ديگه.
مهرواه: اولين باري كه من و شهرام با هم همبازي شديم فيلم سينمايي «شبنم عرفينژاد» بود به نام «پشت در خبري نيست» در سال ۱۳۸۸٫ اونجا از همون روز اول شهرام به من ميگفت تو دختر وليدي، دختر آقا هستي. رسما من رو دخترآقا صدا ميكرد. حالا شهرام اين رو به شوخي و با خنده ميگفت ولي من همين مفهوم رو هميشه با لفظ منفي شنيدم و به همين دليل تلاش كردم از موقعيت پدرم سوءاستفاده نكنم؛ سعي كردم قدر جايگاهي كه پيدا كردم رو بدونم و درگير حاشيه نشم. آستانه تحملم رو بردم بالا و حتي بعضيجاها كوروكر شدم.
چي رو تائيد ميكني؟ اينكه خيلي همبازي خوبي هستي؟
مهراوه: نه… منظورم همون رابطه خوب در پشت صحنه است كه به شدت روي نتيجه كار جلوي دوربين هم تاثير ميگذاره. مثلا براي درست درآمدن يك سكانس اين خيلي مهمه كه بازيگر فقط به خودش فكر نكنه، رابطه دوطرفه مهمتر از ديده شدن خودش باشه. اين اتفاقي بود كه در ارتباط با همه سكانسهاي مرتضي و ليلا ميافتاد. شهرام خيلي خلاقانه به سكانس نگاه ميكنه و من هم خداروشكر اينقدر شعور دارم كه خلاقيت خوب رو بپذيرم. حالا به غير از من و شهرام، پشت صحنه ما رابطه بسيار خوبي بين عوامل وجود داره. يعني فضاي پشت صحنه ما پر از انگيزه و صميميته. همه از آقاي هادي، آقاي سلامي، بچههاي گريم، لباس، صدا، توليد، تداركات گرفته تا تيم تهيهكننده و مسائل فني ديگه، همه و همه نتيجه كار براشون خيلي مهمه. نكتههايي كه آقاي هادي يا آقاي سلامي به من تذكر ميدن باعث ميشه ريزهكاريهاي نقش خيلي خوب دربياد و علاوه براون من از ديدن اين همه دقت و توجه عميقا شاد ميشم و انرژي ميگيرم. اينكه كار براي تكتك افراد اينقدر مهمه و همه دقتشون رو صرف لحظههاي داستان ميكنند به نظرم بسيار ارزشمنده.
كمكهاي متقابل نقش اول
ما هم به عنوان يك آدم بيروني هيچوقت احساس نكرديم كه شما از اين رانت استفاده ميكنيد. خب ولي گاهي ممكنه اين احساس رو داشته باشن و روي شما اينجوري قضاوت كنن مثل همين ماجراي دخترآقا كه آقاي حقيقتدوست ميگفت.
مهراوه: خب فكر ميكنم اين مسئله اغلب بعد از شناخت حل ميشه. يعني فكر ميكنم الان ديگه براي شهرام من مهراوه هستم ديگه دخترآقا نيستم. هان؟ هستم هنوز؟
شهرام: من صادقانه ميگم كه مهرواه يكي از بهترين همبازيهايي است كه من تا حالا داشتم. اين دومين همكاري مشترك ماست. من تيم رو خيلي نميشناختم و بعد از فيلمنامه كه دوستش داشتم يكي از دلايلي كه اين كار را پذيرفتم حضور خانم شريفينيا بود. چون ميدونستم كه مرتضي و ليلا خيلي با هم زياد كار دارند و خيلي مهمه كه رابطهشون درست دربياد. مهراوه بازيگر باهوشيه و نكتهاي كه داره اينه كه در رابطه با بازيگر مقابلش بسيار تواناست. يعني ممكنه يك بازيگر به تنهايي خيلي بازيگر خوبي باشه ولي در ارتباط با همبازي خيلي توانمند نباشه. به نظر من همكار خوب بودن خيلي باارزشه و همين باعث شد در كار، ما با هم بده بستونهاي خوبي داشته باشيم. يكي از نكات مثبتي كه در مورد كار ميگن باورپذير بودن رابطه ليلا و مرتضياست كه دليلش همين رابطه خوب پشتصحنه و درك متقابل ما از بازي اون يكي در صحنه است.
مهراوه: آره، منم حرفهاي شهرام رو تاييد ميكنم كه…
از هم متنفر نباشيم
حالا سر جمع همه صحبتها بايد به يك جايي ختم بشه كه ميشه بهش گفت رضايت. رضايتي كه هم بيننده بايد از كار داشته باشه و هم شما از كارتون داشته باشيد. معدل همه اينها تبديل ميشه به چيزي كه در رسانه هم موردقبول واقع بشه. حالا شما فكر ميكنيد در مورد اين سريال چطور داوري ميشيد؟
شهرام: من انتظارم اينه كه عادلانه داوري بشيم. من اعتراف ميكنم و مطمئنم مهراوه هم با من همنظره كه ما بر ضعفهاي كارمون واقف هستيم. بارها ما سرصحنه نشستيم و درباره خيلي چيزها بحث كرديم. مطمئن باشيد كه سختترين قضاوتها رو ما خودمون درباره كارمون انجام ميديم ولي چون اين كاريه كه داره در اين شرايط و در اين تعجيل انجام ميگيره باوجود اينكه ميفهمم به هرحال مردم محصول خوب ميخوان و حق هم دارن، انتظارم اينه كه هنگام قضاوت اين رو درنظر بگيرن كه باوجود همه اين شرايط ما باز هم همه تلاشمون رو ميكنيم كه بهترينمون رو ارائه بديم. دلم ميخواد مردم اين نكته رو درنظر بگيرند. در اين پروژه من همه ۴ماه رو شاهد تلاش تكتك بچهها بودم، مهراوه اينجوري بود، همه بازيگرهاي ديگر، مسعود سلامي كه پشت دوربينه گاهي نكاتي رو اشاره ميكنه و تذكر ميده كه واقعا مسئلهشه ولي در حيطه وظايفش نيست و اين نكتهسنجي و مسئوليتپذيري بالاي اون رو ميرسونه. خود هادي كه به شدت داره اين تلاش رو ميكنه كه همهچيز سرجاي درستش قرار بگيره و همه دوستان. انتظارم اينه كه اگر هم انتقاد منفي داريم اين انتقاد رو در مقام دوست بيان كنيم نه دشمن. هدف رو اشتباه نگيريم. گاهي ما نفرت رو به سمت كسي پرتاب ميكنيم كه در مقابل ما نيست بلكه در كنار ما قرار داره.
فكر ميكنين كارتون در ۳سال ديگه در ذهنها ميمونه؟
مهراوه: نميدونم. من هم فقط ميدونم تكتك اين بچهها و ما داريم از جون و دل كار ميكنيم. اين تيم يكي از بهترين گروههايي كه باهاشون كار كردم. در مورد مسائل تخصصي نظر نميدم منظورم با انگيزه بودنه. چون در زمينه تخصصي كه من اصلا صلاحيت نظر دادن ندارم ولي انگيزه و عشق به كار رو در تكتك بچهها ميبينم و اين برام خيلي ارزنده است. خيلي از بچهها بهخصوص آقاي سلامي و آقاي هادي اينقدر روحيه كمك كردن و مسئوليتپذيريشون بالاست كه واقعا لحظاتي ما رو از انجام اشتباهات فاحش نجات ميدن. من اميدوارم اين همدلي ما باعث بشه دشمني در انتقاد فروكش كنه و دوستانه از هم انتقاد كنيم. دلم ميخواد مردم بدونن ما همه تلاشمون رو از ته دلمون انجام ميديم.
از اونشب كامران دنياي من شد و به ظاهر منهم دنياي اون.شب و روز من در كامران خلاصه ميشد .هر بار ميديدمش دچار هيجان و حس غريبي ميشدم و فكر ميكردم اونهم دچار همين حالت ميشه. ولي با اين وجود به رفتار قبليم ادامه ميدادم چون نميخواستم متوجه شورو حرارتم بشه.گاهي سردي رفتارم خودم رو هم به ستوه مياورد ولي كامران صبوري ميكرد.عليرغم اين سردي داشتم شديدا بهش علاقمند ميشدم و حتي شبها كه توي تختم دراز كشيده بودم و بهش فكر ميكردم گاهي آرزوي آغوششو ميكردم.كامران بعد از اونشب و با اون نشانه ي مستقيم (س**كسي) ديگه هيچ حركتي بر اين مبنا نكرده بود و حتي سعي نكرده بود در موقعيتهايي دستمو بگيره.نميدونستم بايد در اين مورد سپاسگزارش باشم يا نه چون مواقعي شديدا دچار كشش غير قابل كنترلي ميشدم.
در محيط بيمارستان هم با وجوديكه ازش خواسته بودم رفتاري نكنه كه شك ديگران رو برانگيزه ولي مرتب تماس ميگرفت حتي در فواصل چند دقيقه اي بين عملهاش و هر وقت هم شيفت بودم حتي اگر شده بود براي چند دقيقه ميومد بالا و منو ميديد.اگر بخش خلوت بود كه حرف ميزديم والا به نگاه بسنده ميكرد.مريم تمام جريان رو ميدونست.تو خونه هم به خواهرم شراره گفته بودم و مادرم هم با شم مادرانه ش چيزهايي حدس زده بود ولي از اونجاييكه ميدونست دخترش كسي نيست كه بيگدار به آب بزنه و دل به آدم نامناسبي بده خيالش راحت بود..كامران در بيمارستان كماكان محبوب همه بود حتي يگانه هم كه نامزد داشت بدش نميومد گاهي جلوي كامران خودي نشون بده.روزهايي كه شيفت صبح بودم عزا ميگرفتم چون اصلا نميتونستم ادا و اطوارهاي دكتر پناهي رو تحمل كنم.يكروز صبح كه گرفتار مريض بدحالي بودم وقتي به استيشن برگشتم كامران و دكتر پناهي رو مشغول بگو بخند ديدم.كامران تا منو ديد به سردي سلام كرد ولي دكتر پناهي منتظر سلام من شد.يك آن احساس كردم از حسادت و عصبانيت دارم گر ميگيرم ولي خودم رو كنترل كردم و به همون سردي جواب سلام كامران رو دادم.براي دكتر پناهي هم سري تكون دادم و در كمال خونسردي و بي اعتنايي به كارم مشغول شدم.هر دو دكترهمچنان كه گرم حرف بودند با خانم واعظي به سمت اطاقها راه افتادند.به ظاهر آروم بودم ولي از سردي رفتار كامران داشتم منفجر ميشدم.با وجوديكه خودم ازش خواسته بودم كه جلو ديگران رسمي رفتار كنيم ولي تاب اين رفتارش و بخصوص خنده هاشو با پناهي نداشتم.دكتر پناهي زودتر كارش تموم شد و در حاليكه نگاهي فاتحانه به من ميكرد بخش رو ترك كرد.دقايقي بعد كامران و خانم واعظي اومدند.كامران مستقيم به من خيره شد:
خانم صبوري لطف مي كنيد يك ليوان چايي به من بديد...
چشمهامو ازش دزديدم و خودمو به نشنيدن زدم.خانم واعظي مستخدم بخش رو كه مشغول تي كشيدن بود صدا كرد و بهش گفت كه براي آقاي دكتر چايي بياره.داشت چايي ميخورد و منو نگاه ميكرد كه بيقرار شدم و نگاهش كردم به اميد اينكه ردي از اون نگاه نوازشگر هميشگي پيدا كنم.در همين موقع چشم خانم واعظي رو دور ديدو با لبش بوسه اي برام فرستادو خنديد.فورا سرخ شدم.اصلا انتظارشو نداشتم ولي فهميدم براي اينكه دل منو بدست بياره اين حركت رو كرده.عليرغم گرمايي كه از كارش بهم دست داده بود با سردي از كنارش گذشتم و رفتم اطاق رست.ميدونستم بي بهونه نميتونه بياد اونجا.از طرفي هم نميخواستم موقع رفتنش باشم كه مجبور به حرف زدن باهاش نشم.ظهر همون روز قبل از اينكه كارم تموم بشه زنگ زد.تا شماره شو ديدم گوشي رو خاموش كردم.ناخواسته ازش دل چركين شده بودم.از خانم واعظي اجازه گرفتم و نيم ساعت زودتر از بيمارستان زدم بيرون.خوشبختانه شماره تلفن خونه رو نداشت و ميدونستم فعلا نميتونه بهم دسترسي داشته باشه.بي اينكه بخوام داشتم اونو و در نتيجه خودمو تنبيه ميكردم.تا شب دست و دلم به هيچ كاري نميرفت.حتي حوصله ي شيرين زبونيهاي نازنين دخترك سه ساله ي شراره رو كه اونروز خونه مون بود نداشتم.گوشيم رو همچنان تا فرداشب كه نوبت شبكاريم بود خاموش نگه داشتم.اينقدر طي اين مدت شبكاري گرفته بودم كه دوباره صداي مادرم بلند شده بود ولي چاره اي نداشتم.تنها در سكوت وآرامش شبانه بود كه ميتونستيم حرف بزنيم.
وقتي اونشب وارد بخش شدم مريم اخمي كردو گفت:
چه عجب پيدات شد
-فرداشب تولد نازنينه واسه همين مجبور شدم زنگ بزنم سوپروايزر يكساعت مرخصي بگيرم
-آره گفت دير مياي......حالا منم دعوتم؟
با پررويي گفتم:
-تو رو واسه عروسيم دعوت ميكنم..............و خنديدم.
-نميخواد خيلي زحمت بكشي داماد دعوتم ميكنه..............بعد با لحن بچگونه اضافه كرد:
تازه حالا كه دعوت نيستم بهت نميگم كه تا حالا آقاي داماد دوبار زنگ زده......
اصلا متعجب نشدم:
چي گفت؟
-گفت بهت بگم بهتره دنبال يه داماد ديگه بگردي...
خنده م گرفت.مريم حتي در بدترين حالات هم آدم شيريني بود.
-كه اينطور......پس اگه دوباره زنگ زدبهش بگو همين خيال رو هم دارم....
از تصور اين فكر قيافه م درهم شد.مريم فوري متوجه شد:
واسا ببينم تو كه جدي نميگي....ميگي؟
-شايد...
-چرا آخه؟
-هيچي...
-دعواتون شده؟
فرصت نشد جواب بدم چون تلفن زنگ خورد.مريم اشاره اي به تلفن كردو رفت به مريضها سر بزنه.نميخواستم جواب بدم ولي مجبور بودم.
تا صدامو شنيد بدون سلام گفت:
چرا گوشيتو خاموش كردي....ميدوني چقدر زنگ زدم...
نميدونستم چي جواب بدم.اونقدر باهاش راحت نبودم كه حرف دلمو بزنم از طرفي هم نميخواستم متوجه ي حسادتم بشه.با صدايي جانگداز حرفشو تكرار كرد:
-شفق عزيزم....واسه چي نميخواستي با من حرف بزني.....
همين كافي بود كه منو تسليم كنه...
-من.........من....
-تو چي عزيزم.....راحت باش....بگو...
اختيار از دستم در رفت و درحاليكه ناخنهامو كف دستم فرو ميكردم گفتم:
چرا با اون ميخنديدي؟
بلند خنديد:
كوچولوي ديوونه..من كه نميتونم با همه دوئل كنم...ولي ميتونم به عروسك ناز خودم اين قول رو بدم كه دلم مال اون باشه.......
خام شدم.......تسليم شدم....و پذيرفتم........
و اونم ادامه داد:
ديگه ازم دلخور نيستي؟
خنديدم.......
جان...عزيزم.........شفق يه قول به من بده.........قول بده تو هيچ شرايطي ايمانتو به من از دست ندي..قول ميدي؟...باشه گلم؟...باشه بيبي؟
-باشه
-مرسي عزيزم.....حالا كي همديگه رو ببينيم؟
آخرين ديدار ما در محيط بيرون در رستوران بود.
-ما كه داريم هر روز همديگه رو مي بينيم.....فكر كنم اين كافي باشه...
-نه..نيست.......من ميخوام كنارم باشي.......پيشم باشي......توقع زياديه؟
-ميدونستم تا حدودي حق داره ولي دست خودم نبود.هنوز هم نميتونستم امنيتي رو كه بايد حس كنم...
ناگهان توي گوشم نجوا كرد:
عزيزم.....نميخواي خونه مو ببيني؟
جا خوردم.....گرچه ميدونستم اينو روزي ميگه
-اين دعوت غير مستقيمه؟
خنديد:
نه اتفاقا خيلي هم مستقيمه.....كي؟.........كي مياي؟
-منكه نگفتم بله
-ميگي.......فقط روزشو بگو.....فردا خوبه؟
اصلا نميتونستم تصورش رو هم بكنم ......از تنها بودن باهاش ميترسيدم.ترسمو حس كرد:
-شفق..... به من اعتماد نداري؟
-دارم.....
-پس بگو كي؟
چشمهامو بستم.......يه نفس عميق كشيدم:
-نه....فردا نه.....پس فردا كه آفمه.........................
در همين موقع ماشين كامران رو ديدم كه از در بيمارستان بيرون اومد.سريع پشتمو كردم و به راه افتادم.برخلاف تصورم از كنارم با سرعت گذشت.جا خوردم.انتظار داشتم جلو پام بايسته.بازم بي اختيار ازش ناراحت شدم ولي تو دلم گفتم گور پدرش و به راهم ادامه دادم.بيمارستان توي يك خيابون فرعي بود و ميدونستم اين وقت روز تاكسي گيرم نمياد بايد تا سر خيابون اصلي ميرفتم.به سر خيابون كه رسيدم بازم معطل شدم.داشتم اينورو اونور رو سرك ميكشيدم كه ماشيني عقب عقب اومدو جلوم ايستاد.كامران شيشه رو پايين دادو در حاليكه عينك آفتابيشو برميداشت با خنده گفت:
-داشتي دنبال من ميگشتي؟
با غيظ رومو برگروندم.
-سوارشو اينجا اين موقع ماشين گيرت نمياد...
-سرمو از شيشه بردم تو:
-شما تازگيها تغيير شغل داديد؟
با هوش ذاتيش متوجه ي متلكم شد:
به خاطر تو......و نجواگونه ادامه داد:
به خاطر تو راننده ي تاكسي هم شدم...
ازلحن و صداي گرمش داغ شدم اونم از موقعيت استفاده كرد:
سوار شو شفق....من كه مزاحم خيابوني نيستم
با اكراه سوار شدم .البته در عقب رو باز كردم.حركت نكرد.برگشت طرفم و توي چشمهام زل زد:
بيا جلو لطفا
-همينجا جام خوبه
-اينجوري ناجوره بيا جلو
لجوج شدم:
اگر ناجوره پياده ميشم
-بيا جلو خواهش ميكنم به حد كافي خسته هستيم هردومون
اينو راست ميگفت.براي همين مجبور شدم برم جلو.همينكه سوار شدم به سرعت راه افتاد.برگشتم و دزدكي به نيمرخ جذابش خيره شدم.بوي ادوكلن سرد و تلخش توي ماشين پيچيده بود و تو اون گرما خيلي دلپذير بود.كامران سكوت رو شكست:
خب كجا بايد برم؟...... و برگشت كاملا نگاهم كرد:
نميخواد دزدكي نگاه كني راحت باش
تو اون گرما سرخ شدم و زير لبي نشاني حوالي خونمونو دادم.چند دقيقه اي بينمون سكوت بود تا اينكه بازبه حرف اومد:
چرا ديشب نيومدي؟
از دهنم پريد:
اومدم.....
با تعجب نگام كرد:
اومدي؟پس چرا...... و كمي درنگ كرد:اهان كه اينطور
-چي اينطور
-فكر كردي من ميخوام بخورمت كه داخل نيومدي نه....
دستشو از روي دنده برداشت و رو دستم گذاشت:
من اگه بخوام تورو بخورم هيچي مانعم نيست...
دستمو آروم از زير دستش كشيدم..
-شفق تو راجع به من چي فكر كردي......فكر كردي با اين دك و پزم يه دن ژوانم...خودت خوب ميدوني لب تر كنم زير دست و پام ريخته...من غير از اينجا دو تا بيمارستان ديگه هم كار ميكنم اون دو جاي ديگه هم مثل اينجا طرفدار دارم ولي خودم نميخوام......
-من هيچي راجع به شما فكر نكردم
-يعني تو اصلا در مورد من فكر نكردي؟
من من كردم:
نه
دوباره برگشت و نگام كرد:
-دروغ ميگي............و اغواگرانه اضافه كرد:عزيزم...
واي...واي........اين ديگه داشت از حدش تجاوز ميكرد:
-همينجا پياده ميشم
-اينجا؟تا جلو در بايد ببرمت.......براي قرار بعدي بايد آدرستو ياد بگيرم
-قراري در كار نيست.......
خنديد و با اطمينان گفت:
هست والا نميذارم پياده شي
-چه اصراري داريد.....اصلا چي ميخوايد بگيد؟
-بيا ميفهمي......
خسته بودم.خوابم ميومد و حوصله ي جروبحث نداشتم.از طرفي توي دلم رك به خودم گفتم كه خوشم اومده ازش پس چرا بايد فرار كنم.متوجه ي نرمي من شد.چشمهامو بستم و گذاشتم تا دم خونه ببرتم.
مرسي از اينكه منو رسونديد..
خواهش ميكنم...مكث كرد:عزيزم........
اه لعنتي...جوري ميگفت عزيزم كه انگار چيزي رو بدنم به گردش درميومد....
-شفق فردا چه وقت كاري؟
-عصركارم
-پس فردا چي؟
-شبم
پس لابد همش يا شبي يا عصري ....
خنديدم:
-آره
-با لذت نگاهم كرد:
-چقدر خوشگلتر ميشي وقتي ميخندي...
ديگه جاي موندن نبود.دستگيره رو گرفتم كه پياده شم .با تحكم گفت:
قبل از اينكه پياده شي شماره تو بده
-و اگه ندم؟
-اولا كه ميدي...و دوم اگه بخوام شماره تو گير بيارم كار سه ثانيه ست ولي ميخوام خودت بدي....
جوري كلمه ي بدي رو تلفظ كرد كه باز سرخ شدم.زير لب چيزي گفت كه متوجه نشدم:
-چيزي گفتيد؟
-گفتم زود باش شماره بده
با اينكه ميدونستم چيز ديگه اي گفته ولي شماره رو دونه دونه گفتم و سريع پياده شدم.نايستادم كه خداحافظي كنه درو باز كردم و پريدم تو خونه........
**********************
سرسري يه چيزي خوردم و افتادم تو تخت و به كامران فكر كردم.احساس كردم كه داره كم كم برام پررنگ ميشه و حسابي درگيرم ميكنه.الان كه اولين قدم رو برداشته بودم آرومتر شده بودم ولي باز هم نميتونستم بدرستي تصميم بگيرم چون نميدونستم قصدونيتش چيه.اونقدر فكرم بسته نبود كه تا دوبار با مردي حرف زدم به فكر ازدواج بيفتم ولي از طرفي هم ميدونستم اگر قصد سوءاستفاده از من داشته باشه نابود ميشم چون خودم رو مي شناختم .من اگر از نظر عاطفي به كسي احساس پيدا ميكردم به سختي ميتونستم دل بكنم براي همين بين دوراهي مونده بودم.خدايا باز دچار خوددرگيري شدم...خدايا خودت كمكم كن..راه رو نشونم بده.......
داشت چرتم ميگرفت كه تلفنم زنگ خورد.شماره ش غريبه بود براي همين نميخواستم جواب بدم ولي احتمال اينكه كامران باشه باعث شد گوشي رو بردارم:
بله؟
-هنوز بيداري؟
با هيجان گوشي رو به خودم چسبوندم:
زنگ زديد اينو مطمئن شيد؟
-نه زنگ زدم با يه خانم جذاب تودل برو حرف بزنم كه نگاهش آدمو نابود ميكنه.........
ضربان قلبم بالا رفت.نفسم به شماره افتادو گوشي رو بيشتر و بيشتر به خودم فشردم....
-خوبي عزيزم؟
-آقاي دكتر؟
-آقاي دكتر خودتي مگه ما الان تو بيمارستانيم بهم بگو كامران
با اينكه سخت بود برام اما گفتم:
-كامران
با صدايي عميق و گرم جوابمو داد:
جونم
احساس كردم قلبم فرو ريخت.صداي ضربان قلبم رو كه با شدت خودشو به سينه م ميكوبيد مي شنيدم.بر خلاف ميلم بريده بريده گفتم:
لطفا اينقدر با من راحت حرف نزنيد
حرفمو به خودم برگردوند:
تو هم لطفا اينقدر رسمي با من حرف نزن.........عزيزم دوست نداري با من راحت باشي؟
خدايا...خدايا..........چرا داره دست و پام ميلرزه...چرا در مقابل اين مرد من رامم....چرا نميتونم اون شفق قبلي باشم...مردي كه خيلي هارو ميتونه به زانو دربياره كم كم داره منم اسير ميكنه...نه.....نبايد اين اجازه رو بهش بدم....نبايد فكر كنه ميتونه هركسي رو كه ميخواد بدست بياره...از اينرو سخت شدم:
-نه دوست ندارم...الان هم خوابم مياد.روز خوش
قبل از اينكه چيزي بگه گوشي رو قطع و بعد خاموش كردم.من اونموقع نميدونستم كه اين گريزهاي من اونو مشتاق و مشتاق تر ميكنه...مشتاق در بدست آوردن من...........